امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 7 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

من و وروجک هام

اول کنجکاوی..‌بعد تجربه‌‌..بعد انتخاب 😙😙😙

مثلا داری اشپزی میکنی اونم با مهر و سجاده جدیدا کشوی مهر و سجاده رو میاری پایین و مهر ها رو ب صف میچینی و مثلا هر کدومشون دیگ غذاتن و روشون نمک و ادویه و .. میریزی بابا اول مانع کارت شد اما کلی گریه کردی و.. من اومدم وساطت کردم و گفتم باید بش اجازه بدی خودش متوجه شه کارش مثلا خطر سازه یا براش سختی داره و درسته ک برا یکی دو بار برامون سختی داره اما بهرحال خودش تجربه میکنه و حس کنجکاوی تو این زمینه فروکش میکنه بخاطر همین گذاشتم باشون بازی کنی و فلفل رو ک ریختی با دستت چشماتو خاروندی و حسسسسابی گریه کردی اما دیگه متوجه شدی نباید ادویه و فلفل و.. روی مهرها بریزی و فعلا یک هفته گذشته و سراغی ازشون نمیگیری😁 یه تجربه ی ای...
8 ارديبهشت 1398

مهمونی خونه خاله زهرا و خاله لیلا😍😍

پنجشنبه من و وروجک ها به خونه خاله زهرا رفتیم و ناهار رو اونجا بودیم چندباری ک ما میرفتیم یا مایده نبود یا خواب بود یا وقتی اونا میاومدن خونمون امیررضا خواب بود و خلاصه خیلی از مائده بیاد نداشت و شبش ک گفتم میخوایم بریم خونه خاله زهرا و تک تک اعضای خانواده نام میبردم از اسم مایده جا خوردی و میگفتی مامان مایده چ شکلیه؟؟سبیل داره؟؟بعد اسباب بازی هات نشون میدادی میگفت مایده مثل اینه؟؟😂😂 مایده خانوم ما تو این سن کلاس سومه😍 ورودی رامشیر متوجه شدم ک ای دااااااد ساک لباس گلپسری یادم رفته و تا رسیدیم رامشیر از فروشگاه دی تو دی دو دست لباس و دو جفت جوراب براش خریدم😋😊 مراسم پوفیلا خوری☝ خیلی بهتون...
6 ارديبهشت 1398

بانک رفتن امیررضا😍😍

صبح کار بانکی داشتیم و بابا رفت بانک و چون خیلی مراجعه کننده نبود اومدم دنبالم ک برم امضا بزنم و بیام منم دیدم پیش خاله ربابی و سرگرمی همراه خودم نبردمت همینکه رسیدیم بانک خاله رباب تماس گرفت و گفت ک بی قراری میکنی و وقتی از پشت تلفن صدای گریه هات و ماما ماما گفتن هاتو شنیدم دلم میخواست پرواز کنم و هرچی زودتر خودمو بهت برسونم کارمو نیمه رها کردم و ب بابا گفتم هرچی زودتر برسونم ک قلبم داره از جا میکنه...عمرم پسرم گریه میکنه و اومدم مدرسه و از دم حیاط مدرسه صدای گریه ت رو میشنیدم و تا رسیدم بغلت کردم و.. اماده ت کردمو با خودم بردمت تو بانک صدای خانمی ک شماره میخوند رو میشنیدی و رفتی پیش رییس بانک و پرسیدی ...
6 ارديبهشت 1398

اولین مخاطب تلفنی مهرانا خاله نداس😚😚😚

خیلی وقته یاد گرفتی تا میگیم الو دستتو میزاری روی گوشت و میگی اِدا..یعنی ندا و من میگم الو سلام خاله ندا خوبی و اون موقع خنده ی شیرین تر از عسلی رو لبت میشینه😚😚 از اینم فراتر رفتی و وقتی مسیر مدرسه رو طی میکنیم ب نزدیک مدرسه ک میرسیم حس میکنی و خوشحال میشی و از شدت شوقت شروع میکنی دست زدن و دَ دَ دَ مثلا صحبت کردن و منم میگم خاله ندااا کجایی؟؟ما امدیم😚😚 خدا رو صد مرتبه شکر ک خاله ندای مهربون تو مسیر زندگی مون قرار گرفت و خیلی ازنگرانی هام رفع شد😚😚 خاله رو خیلی دوست داری و میتونم ب جران بگم بعد از من هیچکیو بجز خاله نمیخوای وقتایی ک میریم جایی و کسی رو تحویل نمیگیری و حاضر نیستی حتی یه ثانیه ازم جدا شی ...
2 ارديبهشت 1398

من باشم وتو باشی..چ تصویر قشنگی😚😚

دو روز دیگه میری توده ماه و کم کم داری رقیب داداشی میشی هر چی دست بگیره میخوایی و اگه بهت نده مثل همه دخترا از ابزار جیییییییغغ استفاده میکنی اونم چ جیغی و اینجاست ک گاهی طفلک امیررضا میترسه و سریع وسیله رومیده دستت و میگه اجی بگیر..دادنزن.. و البته ک بیشتر موارد نیاز ب وساطت دارین و اکثر وسایل رو دوتا دوتا داریم جدیدا برا نشون دادن خواستت چون نمیتونی صحبت کنی جیغ میکشی اونم چ جیغ هااااایی و موقع ناراحتی و قهر و دلخوری و درد یا ..زوووود اشکت میاد در حد سیل 😄😄😄 تو این عکسا مثلا بابایی هردوتون رو برد بیرون ک ب کارهای خونه برسم کمتر از پنج دقیقه توبهونه منو گرفتی بیرون و برگشتی پیش خودم امیررضاهم تا سر کوچ...
2 ارديبهشت 1398