من و وروجک هام

وقتی لباس جدید میپوشی

وقتی لباس جدید میپوشی گوشی رو میاری و میری یه جا میایستی و میگی اسک..بخند..(بهم بگو بخند و عکس بگیر)😘 قربون پسرم خوشتیپم برم ک ب عکس ختم نمیشه و میری روبرو اینه میگی آقا اوشتیپه(خوشتیپه)😄😄 بعدشم شونه میزنس ب موهات واصرررررار ک عطر بزنی😘😘😘 ...
20 آذر 1397

خامم اُزوگمر(خانم بزرگمهر)

یه کلیپ هست ک عروسک گردونش اینه و هروقت میخوای بگی این کلیپ رو بزار میگی خامم اُزوگمر(خانم بزرگمهر)😘😃😃😃😃😃😃😂😂😂😂😂 حدس میزنم شباهت من و عروسک مقنعه مشکی مون باشه و لاغیرررررر😂😂 ...
17 آذر 1397

نماز جماعت به اقامت حاج آقا امیررضا

به برکت برگزار کردن نمازجماعت تو مدرسه و اینکه مکبر رکن های نماز رو بلندمیگه و دانش اموزا انجام میدن تموم رکن ها رو یاد گرفتی و خیلی خوب میدونی حالت رکوع و سجود و قنوت و.. چجوریه و تا میشنوی انجام میدی😃😘 قربون پسرنماز خونم برم انشالله ک خدا و اهل بیت چراغ راهت باشن و خیر و برکت رو به زندگیت عطا کنن عزیزه دلم😘😘😘😘😘 ...
17 آذر 1397

مهرانا اونقد خاله ندا رو دوست داره و کنارش احساس ارامش میکنه ک بدون قنداق هم تو بغلش خواب میره

جونم مهرانا خانم😍😍خاله ندای مهربون وقتی ک ما رنگ میزدیم مهرانا رو تو اتاق پیش خودش نگه داشت و نمیاورد بیرون چون میترسید بوی رنگ اذیت کنه😙 خوشبحال مهرانا گلی ک اینقد خاله هواشو داره و حسابی مراقبشه😙😙😙😙 ...
15 آذر 1397

یه روز خوب کنار دانش اموزان عزیز مدرسه یا بهتر بگم دوستای امیررضا

روز چهارشنبه تایم صبح بعداز تایم مدرسه خانواده ما وتعداد زیادی از دانش اموزا موندیم مدرسه ک در مدرسه رو با کمک هم رنگ امیزی کنیم و بعداز نماز و نهار شروع ب رنگ کردیم و امیررضا جون از اینکه دو تایم مدرسه بود کللللی کیف کرد و با اینحال ساعت ۶ بعداز ظهر ک از مدرسه زدیم بیرون بازم با گریه سوار ماشین شد😄 دم مدرسه و دانش اموزا و خاله رباب و.. درد نکنه چون همینکه سوار ماشین شدی خوابیدی تا فردا ساعت ۸صبح😃😃 هرچند نصف شب یکی دوبار بیدار شدی و موز خوردی و شیشه شربت و پوشک عوض کردی اما گیج بودی و سریع میرفتی تو رختخواب😙 امیررضا جون عشق مامان بی نهایت دوستت دارم و حتی اگه هزار سالت بشه برا من همون امیررضای کوچولویی ک وقت...
15 آذر 1397

وقتی هندونه شب یلدا با توپ اشتباه گرفته میشه😊

دو هفته مونده ب شب یلدا و تو راه برگشت از مدرسه یه وانتی ایستاده بود کیلو۵۰۰ میفروخت و ماهم ب نیت شب یلدا سه هندونه خریدیم و از اونجایی ک گلپسرم عااااااشق هندونه س تا اوردیم خونه اصررررار ک قاچ کنیم و بخوریم😄اولی ک خراب درامد و انداختیم دور دومی ک از همه بزرگتر بود رو اپن بود ک نمیدونم کی وکجا و چطور و چ لحظه ای امیررضا از روی مبلمان خودشو رسوند بهش و فک کرد ک توپه و اونو قل داد پایین و شکست😂😁😂 با تعجب نگاه میکردی ک چرا توپ اینجوری شده😃😃😃😃 ...
15 آذر 1397

حثام فرزند خونده امیررضا😁

از وقتی محمدحسام پسر خاله فاطمه به دنیا اومد هر نی نی و نوزادی ک میبینی میگی حثام(همه س ها رو ث تلفظ میکنی)..فاطنه...یعنی این بچه حسام هست و باید ببریم برا مامانش خاله فاطمه😁 حسام رو اونقد دوست داری ک عروسکی ک خاله کلثوم از کربلا برا آجی اورده بود رو حسام صدا میزنی و همون کارهایی ک من برا مهرانا انجام میدم رو تو برا اون انجام میدی و گاهی ازم میخوایی ک من انجام بدم ک این جاش گاهی فاااجعه س..انگار ک دوقلو دارم..حسام و مهرانا😁😁 مثلا مشغول شیر دادن ب مهرانام ک حسام رومیاری و میخوای ک اون شیر بخوره😁قنداق کردن..لباس عوض کردن..و گاهی حتی میایی میگی حثام اَخخ یعنی کثیف کرده و باید بریم تو روشویی حموم اونو بشوریم😩😩😊 هرچند گاهی حسا...
13 آذر 1397