امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 3 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 1 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

من و وروجک هام

امیررضا و نی نی بازی😆

بعد از خرید از بازار یدفه وسط راه ایستادی و گفتی نی نی مون رو بده و منظورت شیشه شربت پرتغال بود😆😆😆 و از وقتی ک ب بغل گرفتی رفتی تو فاز مامان ها و .همش میگفتی هیسسس نی نی مون داره میخوابه..اروم تر راه بریم بیدار نشه و‌‌.. ...
24 آبان 1398

مهرانا و علاقمندی ب بستنی🍦🍧🍨

جدیدا خیییییلی بستنی دوست شدی و گاه و بی گاه میایی کنار فریزر و با دستات اشاره میکنی ک در فریزر باز کنم و زبونت رو درمیاز میاری ک مثلا میخوای بستنی بخوری😂 تو این عکس ساعت هفت صبح از خواب پاشدی و رفتی کنار فریزر و هرکاری میکردم حواستو پرت کنم حریفت نمیشدم و بستنی هات تموم شده بود و بابا محمد هم نبودش دیگه مجبور شدم برم همون لحظه از سوپر مارکت برات ۶ تا بستنی بخرم و بزارم تو فریزر ک هروقت دلت خواست بخوری😆😉 دقیقا امیررضا هم تو این سن خیییییلی بستنی دوست داشت😍 ...
23 آبان 1398

علاقمندی ب کار دستی

یکی یکی از خوبی های شبکه پویا آموزش بازی های ساده و سرگرم کننده برا بچه هاس مثلا یاد داد ک با چند تا نی و چسب و کاغذ میشه کیک تولد یا ..ساخت امیررضا از دیدنش اینقد خوشحال شد ک زودی اجراش کرد❤ تا قبل از این سن ب ساخت کاردستی و.. توجه نمیکرد اما جدیدا خیلی علاقمند شده و هرچی ک ببینه درحال ساخت هست میخواد ک خودشم بسازه تو این سن سه سال و دو ماه عمر شیرین داری نفسسس جان❤ ...
21 آبان 1398

پوست دستای امیررضا بعد از حموم

بعد از حموم و کلی اب بازی کردن دستاتو ک نگاه میندازی خییییلی برات خنده داره و با خنده میگی دستام شبیه پیرمردهاس😂😂 عمر مامان انشالله خدا بهت تن سالم و عمر طولانی بده و انشالله ک تو صد سالگی دستاتو این شکلی ببینی😍❤ ...
21 آبان 1398

پوست گرفتن نارنگی

از بین میوه های پاییزی میونن با انار شیرین و بلال خیلی جوره نارنگی رو هم چون میتونی ب راحتی پوست بگیری.. همین پوست کندنش رو دوست داری و خود میوه ش رو ب ندر ت میخوری اونقد پوست گرفتنش رو دوست داری ک تو خونه اگه بخوایم نارنگی بخوریم منتظر میشیم باشی وزحمتشو بکشی و از این بابت خییییلی ذوق زده میشی😆😉 ...
21 آبان 1398

پارک شهر😍

یروز صبح پا شدیم دیدیم برق قطعه و تماس گرفتیم سازمان برق و گفتن حدودا ۱۲ ظهر وصل میشه چون بی برقی مصادف با بی تی بودن و کم فشاری و بی نوری خونه و تعطیل شدن نصف کارها و اشپزی و .... ترجیح دادم صبح تا ظهر رو بریم پارک‌شهر تا حداقل بچه ها بازی کنن و سرگرم شن و بعد از خوردن صبحونه تا ساعتای ۱۲ ظهر بودیم ب بچه ها حسسسابی خوش گذشت مخصوصا تاب بازی ک امیررضا همش میگفت محکککککم..تا آسمون...بیشتررررر مهرانا هم همینکه اروم اروم تاب میخورد خوشحال بود و حاضر نمیشد بیاد پایین لبخند و خوشحالی شما تموم لذت زندگیمه و بهم انرژی میده بی نهاااایت دوستتون دارم❤❤ ...
19 آبان 1398