من و وروجک هام

بزرگ‌مرده کوچولوی مامان😚😚

اینروزا همش دوست داری کارهای بزرگ و پر درد سر و زیاد و سنگین انجام بدی و البته استقلال طلبم شدی و کارهای شخصیتو میگی شما نه!!!خودم مثلا موقع لباس عوض کردن...رفتن ب سرویس..برداشتن وسیله سنگین و.. اولش میگی شما نیا!!! خودم!!!یکم بعد وقتی میبینی کمی سخته میگی کمک!منم میگم شما انجام بده من فقط کمکت میکنم و کارت ک تموم شد میگی آقا انجام داد نه شما😀😂 وقتایی ک میخوایم بریم جایی و وسایل زیادن سنگین ترین وسیله رو برمیداری و میگی دارم کمک میکنم و بزور و کج کج راه میری اما وسیله ت رو تا دم در اسانسور و حتی گاهی ماشین هم میبری😅 موقع سوار شدن ب ماشین میزاری بابا سوار ماشین شه و میری دم در پارکینیگ و مثلا بش فرمون میدی و مثل ادم...
1 ارديبهشت 1398

مهرانای مامان خیلی بغلی شده😯😫😫

  اینروزها حسسابی بهم وابسته شدی و گاهی دیگه تحملم خارج از توانم میشه و خیییییلی بهم فشار میاد گاهی ک چ عرض کنم...از وقتی ک بیدار میشی تا زمانی ک دوباره میخوابی مددددددددام فقط بهم چسبیدی و حاضر نیستی حتی برای چند ثانیه کوتاه ازم دور شی..منظور از دور شی رفتن من ب یه اتاق و یه مکان دیگه نیست دوری یعنی اینکه هردو کنار هم نشسته باشیم ویکی دو وجب فاصله بینمون باشه... فقط میخوای ک تو بغلم باشی.‌همین شاید بزرگ شی و این پست رو بخونی با خودت بگی خیلی هم سخت نیست و مامانی کم طاقت بوده اما تصور کن از صبح ک پا میشی بغل میخوای و بغلمی و مجبورم با همین حالت بغل کردن صبحونه بزارم...بخورم..صبحانه هردوتونو بدم..اشپزی کنم..ناهار بز...
29 فروردين 1398

خاله ساجده مهربون😙

تا زنگ‌ اخر میخوره میگی خونه کی بریم؟؟ساجده؟؟بعد میگی با پا بریم (یعنی پیاده)و بابایی نیاد امان از روزی ک نریم دیدن خاله..‌تا خود شب یادش میکنی و میخوای ک ببریمت خاله ساجده خیییلی مهربونه و مثل همه خونواده هواتوداره.. توخونه هم همیشه یادش میکنی و خودت گوشی رو ورمیداری و باهاش تماس میگیری😙😂😊 ...
27 فروردين 1398

امیررضا و جوجه های خاله کلثوم

چند مدتی میشد ک خاله کلثوم دوتا جوجه گرفته و هروقت باهاش تماس میگرفتی ازت دعوت میکرد بیایی جوجه هاشو ببینی😊 و منم هربار جواب مثبت بهت میدادم تا اینکه یکروز صبح تا پاشدی خاله تماس گرفت و مثل همیشه حرف جوجه وسط اومد و منم گفتم امروز حتمااااا میبرمت..و هر زمان ک بگم قول میدم سر حرفم میمونم ک بهم اعتماد کنی و باورم کنی کل روز چشم انتظار رفتن خونه خاله بودی اونروز از شانس خوبمون بخاطر فشار کار جسمی و روحی سردرد شدید گرفتم و عصب های دستم بی حس شده بودن و تاحدی ک حتی نمیتونستم ظرفی ب دست بگیرم و لیوان و پیشدت و کاسه و.. بود ک مرتب از دستم میافتاد و میشکست وخلاصه خیلی رو براه نبودم و میخواستم یه جورایی منصرفت کنم...
27 فروردين 1398

امیررضا و دنیای دو سال و نیم 😙😙😙

دو سال و نیم ک شدی حس میکنم خیییییلی اقا شدی و گاهی حس میکنم دارم با یه فرد بزرگتر از دو ونیم ساله زندگی میکنم😀 هزار ماشالله خیییییلی اقا شدی و با تموم اذیت کردن هات اما فهمیده تر شدی #سر سفره کنارمون میشینی و برا غذا خوردن ب محتوایات سفره دقت میکنی و اگه نون نباشه میگی نون بیارید..سالاد بیارید..و‌.. موقع غذا خوردن میگی چقد خوشمزه شده..دستت دردنکنه ک اینارو پختی..ممنون مامانی و...بعد از تموم شدن غذا هم غذایی ک جلوریختی رو جمع میکنی و خداروشکر میکنی معنی خیلی از صحبت ها و جمله ها و حرکات و حالت های چهره رو متوجه میشی و درک میکنی... مثلا وقتایی ک ازت تعریف میکنم خییییلی ذوق زده میشی و لبخندمیزنی...گاه...
27 فروردين 1398

ویژگی های نه ماهگی مهرانا خانوم

عاااااشق نه ماهگی تم اخه خدارو صدمرتبه شکر پیشرفت رشد محسوسی داشتی و قشنگ حس میکنم داری کم کم بزرگ و بزرگ تر و شیرین و شیرین تر میشی نه ماهگی رو تاحالا نشد مثل ماه های قبل با علامت و عدد نشون بدم اخه خورد ب تعطیلات نوروزی ورفت و امد ومهمونی و.. انشالله تو همین روزها ترتیبش میدم😙😙😙😙 تو این ماه مااااااه ماااااه ماااااه شدی..با تموم دردسرهای نوزادیت خیییییلی شیرین شدی این ماه آغاز خوردن غذاهای متنوع بود مثل سوپ..فرنی‌‌..شله..پوره..و.. چون غذا خور شدی طبعا کمتر هم شیر و شیشه میخوری خیلی نگران رشد جسمی و وزن کمت بودم و بخاطر همین صبحونه به حریر بادومت کمی عسل اضافه کردم و همین خداروشکر سبب شد رشدت کمی بهتر شه هرچند هن...
26 فروردين 1398

تقلید شخصیت های گلپسری😙

اینروزها قوه تخیلت خییییلی قوی و فعال شده و مدام نقش شخصیت های مختلفو بازی میکنی و گاهی جملات و رفتاراشونم تقلید میکنی هر شخص جدیدی ببینی تا یکروز تو اکثر بازی ها اون شخص میشی😁😁 مثلا خ گلمحمدی دبیر زبان خارجه مدرسه فقط یکروز مدرسه هست و خیلی باهاش جوری و کلی باهات شوخی میکنه وبعد از اون تو بازی ها میگی من خانم گلمحمدی ام...میخوام برم کلاس هشتم درس بدم و...😂😂😍😍 حتی گاهی مامان میشی و میگی من مامانم..میخوام غذا درست کنم..😂😍 اینجا شلوار بابایی پا کردی و میگفتی من اقای معتمدنیام...میخوام برم سیب زمینی بخرم😂😂😂 علاوه بر شخصیت ها گاهی اشیا خونه میشی و میگی من کفشم..من چراغم..من دیوارم..من ماشینم و..من بدنبالش کاربرد هر وسیله...
24 فروردين 1398