من و وروجک هام

امیررضا و خرید میوه تره بار💕

عاشق رفتن ب بازار و خرید کردنی مخصوصا بازار میوه فروشی ک مدام بری میوه ها رو دست بزنی و تو پلاستیک برا خرید بکشی😁 جدیدا یادگرفتی وقتی میخوای خرید کنی و من تو ماشین نشسته باشم به تقلید از بابایی ک میان در ماشین میگن فلان میوه هست بخرم؟؟چند کیلو؟؟ میری پیش میوه فروشی هاو بدو میایی سمتم پچ پچ میکنی و دوباره برمیگردی پیش فروشنده و مدام اینکارو تکرارمیکنی و از اینکه حس میکنی مسولیت خرید برعهده خیییییییلی خوشحالی😘قربون گلپسرم برم ک برا مرد شدن و پذیرفتن مسولیت عجله داره😁 موقع خرید حتما میخوایی ک کارت بکشی و گاهی حتی رمز روهم میگی(اعداد ذهنی مثل ۷۰..۲۹..۵۰..۲..۳..) و منتظر رسید میمونی😄 ...
13 آذر 1397

دنیای شیرین پنج ماهگی مهراناخانوم💕

پنج ماهگی ت ک تموم شد شیر وغذاهای کمکی شروع شد.همچنان شیر خشک نمیخوری اما سرلاک و فرنی و حریر بادوم را با اشتها زیاد نوش جون میکنی😙😙حریربادوم و سرلاک رو یکم ابکی درست میکنم و باشیشه شیری ک باابتکار بابایی سوراخ سرش رو کمی بزرگتر کردیم میل میکنی(اینجوری کمتر خودت و لباستو کثیف میکنی)😙 سر سفره غذا ک میشینی یا هرخوراکی ک ببینی دست و پا میزنی و میخوای ک ب دهن بگیری مخصوصاااا بستنی ک بدجور با روح و روانت بازی میکنه😁😁😙 ب تصاویر و دیوارهای رنگی و عروسک ها یا حتی تصاویر تلویزیون واکنش نشون میدی و براشون میخندی..از بین تموم تصاویر تصویر آقافیل روی کمد و برچسب باب اسفنجی تو اتاقتون و پروانه های توی حموم رو خییییلی دوست داری و تو هر حال...
12 آذر 1397

سری عکس های مهرانا از دوربین خاله ندا

اواخر تابستون ک شد پیدا کردن یه پرستار خوب و مطمین برا گلدخترم خیلی ذهنمو مشغول کرد و به همه سپردم ک یه نفر مطمین پیدا کنن و جور نمیشد تا اینکه بالاخره به لطف خدا و دل کوچیک و معصوم مهرانا ندا خانوم گل قبول زحمت کردن😙قبل از اینکه خاله ندا رو ببینم و مهرانا رو بسپرم دستشون اونقد استری داشتم ک نکنه کم کاری کنه و دختره ۳ ماهم اذیت شه بعد به خودم دلداری میدادم ک هر ربع ساعت میرم سرمیزنم ونظارت میکنم اما خداروشکر تاخاله رو دیدم خیالم راحت شد ک اگه نگم بیشتر از من حواسش هست کمتر هم نیست 😙 خاله ندا یه مامان مهربون و خیلی با تجربه دارن ک تو زمینه مهرانا و مشکلات نوزادی و..از تجربه هاشون خیلی استفاده میکنم.. یکی از...
11 آذر 1397

خاله رباب بهترین پرستار دنیا😙

حسابی سرماخورده بودی و کل شب ناله میکردی و من تاخود صبح بالا سرت بودم ک مبادا تو خواب طوریت بشه و تبت بره بالا.‌صبح ک شد ب بابامحمد گفتم ک تنهایی بره مدرسه و ما میمونیم خونه استراحت اما تا اسم مدرسه رو شنیدی با حال بدت از جا پریدی و رفتی سمت در و میگفتی لُباب..مدرسه(یعنی بریم خاله رباب ک تومدرسه س)😁خییییلی خاله رو دوست داری و در هر حالتی ک باشی اسم خاله بیاد چشمات برق میزنه😍اونقدبا خاله بهت خوش میگذره ک زنگ اخر خاله برا رفتن ب خونه یواشکی میره ک رفتنش رو نبینی و گریه زاری نکنی.. یه بار بابای خاله اومدن دنبال خاله و وقتی دیدی خاله سوار ماشین شد با گریه داد میزدی باباحجی اَخخخخخِ😄😁گاهی وقتی میبینی گریه میکنم میایی پیشم و میگی :لباب؟؟فر...
11 آذر 1397

نمایشگاه کودک و نوجوان ماهشهر

از رفتن به نمایشگاه و سرزدن ب غرفه ها حسابی خوشحال شدی مخصوصا غرفه هایی ک چراغ رنگی و ریسه داشتن بیشتر از همه توجهت روجلب میکرد. هروقت اهنگ شاد وجدید پخش میشد با صدای بلند میگفتی هوراااااا😁حاصل رفتن ب نمایشگاه خرید ۴کتاب برای آقاامیررضا شد ...
10 آذر 1397

قورمه سبزی غذای مورد علاقه امیررضاخان

عاشق قورمه سبزی هستی مخصوصا لوبیای اون و هرزمانی بخوام شروع ب پختش کنم از شدت علاقه کفگیر میاری و میایی تو بالکن با من سبزی رو هم میزنی و مدام این جمله رو تکرار میکنی:اُومه ثبزی اوشمزه..به به.. و تا زمانی ک قورمه داریم تموم سهم غذات رو تا اخر میخوری ...
9 آذر 1397