امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

من و وروجک هام

امیررضا عشق بی انتها😙😙

امیررضای مامان😙😙 دیوونه وار..عاشقونه .. بی وقفه..دوستت دارم ب داشتنت افتخار میکنم مرد کوچک مامان😙 امیررضای مامان😙😙گلپسری😙😙اینروزا گاهی دلم میخواد برای چند لحظه ای بزرگ‌شی و معنی نگاه و حرفهای ناگفته م رو بفهمی و دلم و دلتو محکم کنی و دوباره برگردی ب دنیای خوش بچگی ت😙 دلم میخواد میدونستی تو این لحظه و این سن چقدعاشقونه دوستت دارم و تا چ حد برام عزیزی هر روز ک میگذره بزرگ و بزرگتر میشی و من با دیدنت هم احساس شادی دارم و هم گاهی غم😙😙 شادی م از اینکه خداروشکر دارمت و هرروزمو با لبخند و حضورت آغاز میکنم😙😙  و غم از اینکه نکنه تو مسیر زندگی یوقتایی ناخواسته برات کم گذاشته باشم😔 نکنه یجاهایی چی...
26 تير 1398

بیدار باش ب وقت مهرانا گلی❤

تا چند وقت پیش باید مراقب بودم یوقت امیررضا خواهری بیدار نکنه و مدام بش میگفتم اهسته آجی خوابه اما جدیدا امیررضا روخیالی نیست و باید چار چشمی مراقب مهرانا باشم ک یوقت داداشی رو بد خواب نکنه اخه همینکه از خواب پا میشه و خیالش راحت میشه ک من هستم میره سراغ داداشی و پتوشو میکشه و صداش میزنه اَیی..اَیی(امیر) و دست و سرو وصورتش میزنه و میخواد هر جوری هست بیدارش کنه 😂😂😚😚😂😂😂 جالبه ک میدونه کارش شیطنت بازیه و موقع رفتن سراغ داداشی با خنده شیطونی نگاهم‌میکنه و منتظره بهش بگم کجا؟؟و تا اینو بگم سررررررریع چار دست و پا و با خنده میره سمت داداشی و وقتی پتو رک میکشه و امیررضا تکون میخوره مهرانا سرشو میزاره رو تشک و یع...
24 تير 1398

بازی جدید مهرانا گلی...قایم شدن😚😚

جدیدا دوست داری همش دالی موشه بازی کنی و مدام دنبال وسایلی میگردی ک بتونی درش قایم بشی و بعد با خنده میایی بیرون و تکرار میکنی و با نگاهت ازم میخوای ک بیام و باهام بازی کنم و بگم مهررررانا...دالی..و.. از قایم شدن پشت پرده تا پشت در و قایم شدن تو کابینت تا گذاشتن سر قابلمه و روسری و ملافه و پتو و‌‌‌... روی سر شیرین عسلم خنده هات یه دنیا میارزه❤❤❤❤❤ مهر مامان یکسال و بیست روز داره❤❤ عمرت طولانی گلدختر مامان❤❤ ...
24 تير 1398

خونه بازی کم کم داره تکراری میشه

تا این مدت خونه بازی خیلی خوب بود وحسسسسابی ازتون انرژی می گرفت و بحدی ک تو راه برگشت مهرانا از خستگی میخوابید و امیررضا هم ازشدت گرسنگی و خستگی تا رسیدن ب خونه فقط بهونه میگرفت و دیگه انرژی براش نمیموند اما کم کم براتون تکراری شده و دیگه فقط سرگرم میشین و بعد از یک ساعت ک میزنیم بیرون همچنان پرانرژی و شادابین و بازم نیاز ب بازی جدید دارین و مجبوریم شبها هم ببریمتون پارک تو این لحظه مهرانا یک سال و بیست روز و امیررضا دو سال و ده ما سن داره ...
23 تير 1398

مسجد محله🕌

رفتن ب مسجد محله برای نماز مغرب و عشا جز برنامه هر روز تابستون یا نهایت یک روز در میونه خداروشکر مسجد رو خیللللی دوست دارین و از شوق برای برگشت ب خونه با وعده و قول دوباره اومدن میاریمتون😚😚 برا این از مسجد خوشتون میاد چونکه هم فضاش خییییلی بزرگ ودلبازه..هم هوای متعادلی داره...هم بچه های همسنتون زیادن و هر روز با کللللی بچه بدو بدو و بازی میکنید مهرانا تموم سرگرمی ش اینکه اولا مهر و تسبیح های خانم های نماز گزار رو برداره و فرار کنه😂😂 دوم اینکه از بین پرده بین خانمها و اقایون مدام بره و بیاد😁😁 و کللل مسجدو تاتی تاتی میکنه😚😚😚 ماشالله هزار ماشالله اونقد خوشرو و خن...
23 تير 1398