امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

من و وروجک هام

غلت خوردن خواهر برادری تو خواب😂😍

شبهااونقد غلت میخورین ک من دیگه میون دو تایی تون جام نمیشه و مجبورم ب صورت افقی کنارتون بخوابم و نقل مکان کنم اونقد میچرخین و میچرخین و میچرخین ک اخرش بهم دیگه میخورین و باید دست و پاتونو از شکم و کمر هم دیگه جدا کنم😂 عشق منید شماهااااا ...
5 مرداد 1398

دخمل گلی ونشستن رو کابینت😚

یوقتایی برای اشپزی مجبور میشم اینجا نگه دارم و چار چشمی حواسم بهت باشه وبرا سرگرم کردنت یکم برنج برات میکشم و سرگرم خوردن و البته ک بازی کردن میشی یک سال و یک ماه عمر قشنگته😘😘 ...
5 مرداد 1398

امیررضا و ترک ماهی خوردن😔

حدود شش ماهی میشد ک ماهی خور شده بودی و سر سفره ب اندازه کافی میخوردی بطوری ک در هفته دو سه باری وعده غذایی رو ماهی میزاشتم ک بتونی بامون بخوری البته فقط ماهی ک گوشتش سفید باشه و از بین ماهی ها فقط صافی نمیخوردی تا اینکه یک روز ماهی تالاب درست کردم و خوردی و از طعمش خوشت نیومد و از اون موقع تا حالا ک یک ماهی میگذره دیگه لب ب ماهی نزدی و هربار ک درست میکنم میگی من از اینا نمیخورم..با اینکه نوعش فرق میکنه و بخاطرت ماهی دریا گرفتیم اما بازم میلت نمیکشه😔 بخاطر همینم گذاشتم چند وقتی بگذره ک طعمش فراموشت بشه و از نو ماهی خوردنو شروع کنی و الان دو هفته ای هست ک ماهی درست نکردم اونم منننن ک چققققد دوست داررررم😢 اما فقط بخاطر گلپسری...
3 مرداد 1398

مهرانا و گل میز😙

هر وقت از خواب بیدار میشی و خیالت راحت میشه ک منم بیدارم میری و وسط این میزها بازی میکنی😂 خیالت راحته ک بیدارم یعنی اینکه هروقت سیر خواب شی و ببینس من خوابم اینقد تکون تکون میخوری و نق میزنی و غلت میخوری و یه وقتایی هم ادای گریه کردن در میاری و خودتو بهم نزدیک میکنی اما همینکه چراغ سبز نشون بدم و چشمامو باز کنم و با خنده بهت بگم مهرانا!!!! یهو با خنده از سرجات بلند میشی و اول برام دست میزنی و یعنی تشویقم میکنی ک از خواب پاشدم😂 بعدم میری سراغ داداشی و چون منعت میکنم میری سراغ گل میزا و وسطشون بازی میکنی و گاهی گیر میکنی و باید بیام نجاتت بدم😂 مهرانای عزیزم یک سال و یک ماه عمر شیرین داره😘😘😘 ...
3 مرداد 1398

من و بچه ها و مزار بی بی جون

یه مادر دارید ک نفس میکشه؟؟؟؟ خوشبختید و خودتون حالیتون نیست!!!! 😔 چ حس تلخی و شیرینه وقتی ک با بچه ها میام سر مزار بچه ها خوشحالن شادی میکنن با خنده دست ب سنگ مزار میکشن..اینا همش منو خوشحال میکنه و حس میکنم از اومدنمون خوشحالی اما وقتی نمیتونم ببینمت یا اینکه بچه هام نبیننت چقد حس بدیه...بد ن تلخ ترین حس دنیاس خیلی سخته مامانت بچه ت رو ندیده باشه و بچه ت هییییج خاطره ای از مامان جونش نداشته باشه مامان جات تو لحظه لحظه زندگین خالیه روحت شاد مامان مهربونم این عکسا مربوط ب زمانیه ک اومدیم اطراف مزار بی بی جون رو ابیاری قطره ای کنیم ...
1 مرداد 1398