امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

من و وروجک هام

اولین بازی خواهر برادری😙😙

اخر هفته برا هم یعنی روز استراحت و گردش و تفریح اما برای ما نی نی دارها ک ممنوع الخروج تو طبیعیم ب معنی خونه تکونی و گردگیری و رسیدن ب کارهای عقب مونده طول هفته س میخواستم مهراناروبنشونم تو روروک ک ب کارهام برسم ک یهو صاحب ملک جناب آقا پیداش شد😅منم اینسری بجای اینکه مهرانا رو از روروک در بیارم گفتم امیررضا یه بازی جدید اینکه اجی میشینه و شما باید اونو تو خونه دور بزنی و اونم خوووشحال و مشغول بازی شد هرچند من تمام وقت کنارشون بودم ک یوقت تلفات ندن😅😚 امیررضا دو سال و چهار ماه و مهرانا شش ماه و دو روزه😙😙 ...
6 دی 1397

شب زنده دار کوچیک مامان 😙😙

ساعت ۱۱شب خوابیدی و یک پاشدی و تا ۵صبح خنده و اغو اغو کردنت ب راه بود اولش سعی کردم بیدارباش نزنم و خودمو ب خواب زدم ک توهم بخوابی اما مدام نگاهم میکردی و ب زبون خودت صدام میزدی منم ک زوووود تسلیم نگاه پرمهرومحبت و صدای دلنشینت میشم و بازم تموم خستگی رو کنار گذاشتم و نشستم تاپنج صبح باهات بازی کردم و هردومو سیر خنده شدیم و کلی عشق کردیم باهم😙😙😙😙 دیگه اخراش چشمات بزور باز میشد اما اونقد ک دونفره بهمون خوش گذشته بود بازم میخندیدی و حاضر نبودی بخوابی😂 ...
6 دی 1397

تو خودت خاص ترین نقطه حساس منی

مهرانا گلی..دختر پر مهر ومحبت مامانی..نازنین من..قربون نگاه معصوم وپاکت بشم😙امروز متوجه شدم بیشتر از اون چیزی ک فکر میکردم دوستت دارم وبرام عزیزی😙متوجه شدم بیشتر از اونی ک فکر میکردم برام مهمی و بهت وابسته و دل بسته شدم و هیچی از خدا نمیخوام ب جز سلامتی و تن سالمت😙😙 امروز تو مدرسه کار عقب مونده داشتم ک باید امروز تموم میکردم و کمی کار بانکی و.. به همین خاطر از ساعت ده و نیم رفتیم مدرسه و شما پیش خاله ندا موندی و وقتی دیدمت خاله گفتن ک ظاهرا یکم پای راستت رو کج میزاری و نکنه مشکلی هست وگفتن ک بفکر باشم اون لحظه ک خاله اینوگفت نگاه ب پات کردم و دیدم اره تا حدی پای راستت رو کمی کج میزاری🙁اون لحظه با اینکه اصلا ب روی خودم نیاوردم...
6 دی 1397