امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

من و وروجک هام

دخمل مامان هر روز مامانی تر میشه

نصف شبا از خواب پا میشی و با دقت چک میکنی ک حتما من کنارت باشم و اگه نتیجه + بود ک فقط میخوای دستاتو از قنداق دربیارم و ادامه خواب رو میری و اگر نه ک گررررررررریه تا خودمو برسونم💕 این عکس رو حدود ساعت ۶صبح گرفتم وقتی برای رفتن ب مدرسه اماده میشدم😚😚 ...
9 دی 1397

دیدن هر چیز ک نشانی از تو داشته هم اراممون میکنه هم دلتنگ..

  این وبلاگ خاص خاطرات تلخ و شیرین بچه هامه اما دوست ندارم حالا ک تو کودکی مامان بزرگ شون رفته و خاطره زیادی ازش ندارن فراموشش کنن دلم میخواد یادش همیشه زنده بمونه حتی اگه من نباشم نشونی از بی بی جونشون داشته باشن بخاطرهمین دوست دارم گاه گاهی از خاطرات مهربون ترین بی بی جون بگم ک یادش همیشه زنده باشه😙 خیلی وقت بود ک میخواستم دست ب قلم خاطراتش بشم اما فرصتش پیدا نمیشد تا اینکه یه اتفاق عزمم رو قوی تر کرد و اون این بود ک چند روز پیش امیررضا صبح از خواب پاشد و یهویی گوشی اورد برام گفت اِزنگ بی بی زون(زنگ بزن ب بی بی جون)و بینیش رو میگرفت یعنی داره ادای بی بی جون رو در میاره وقتی ک تو خواب خروپف میکرد😢😢😢اولش ک اینو گفت هیچی نگفتم...
7 دی 1397

امیررضا و خوراکی های مورد علاقه ش😙😙

عاااااشق سیب زمینی سرخ کرده ای و اکثر مواقع عصرونه برات اماده میکنم😙گاهی یهو تو مدرسه دلت میخواد ک یه جورایی سرت رو گرم میکنم ک فراموش کنی بهترین خوراکی برا زمان ها ومسیرهای طولانی حین خریده و وقتی ب بازار میریم برا خریدهمون اول کاری برات فلافل دونه ای یا بستنی یا سیل زمینی میخرم و تا زمانی ک خوراکی داری راحت ب خریدهام میرسم😀😙 از بین غذاها:قورمه و کباب کوبیده/میان وعده:سیب زمینی و فلافل /مغزیجات:پسته ب شدددت و گاهی گردو/تنقلات:خلالی ونخودچی کشمش رو دوست داری همچنان غذای جداگونه داری البته منهای وقتی ک غذامون برنج و خورشتی باشه چون هنوز نمیتونی غذای نونی بخوری و برنج رو ترجیح میدی😙 غذاهاتو همیشه یا با استخون و قلم میپزم ...
7 دی 1397

الهی خوشی هم قدم باشه با تو😙😙😙😙

اولین بار تو سن شش ماه و دو روز تونستی چند قدم با روروک برداری و تکونی بخوری😙😙 قبل از داشتنت فکر میکردم مراحل رشد بچه دوم چندان جذابیتی برا مامان باباها نداشته باشه اما با داشتن شیرین عسلی چون "طُ" باید اعتراف کنم بیشتر نباشه کمترم نیست😙😙😙 نمیدونی وقتی روروک تکون خورد و چند قدمی رفتی چقققد خوشحال شدم از شدت هیجان از جا بغلت کردم و پاهات رو بوسیدم و تو هم‌هاج و واج منو نگاه میکردی ک مامانی یهو چش شد😂😂😂 دورررررت بگردم زندگی😙😙انشالله با این پاهای ناز و ظریفت بتونی تموم دنیا رو سفر کنی و خوش باشی و از زندگیت لذت ببری😙😙 ...
7 دی 1397

اولین خودکفایی مهرانا در غلت خوردن و رفتن روی شکم😁

برای اولن بار تو سن شش ماه و دو روز تونستی ب تنهایی غلت بخوری و روی شکمت چند ثانیه ای بمونی😙😙 نفسسسسسس منی تو دخترم کم کم داره حرکات و رشدت و بزرگ شدنت خیلی ب چشم میاد و مشخصه و از حالت نوزادی فاصله میگیری😙😙 اینروز ها همش میگم یعنی میشه حرف بزنه و صداشو بشنوم؟بعد تن صداش چ طوریه؟حرف زدنش مثل کیه وهزارتا فکر شیرین دیگه😙😙 اینروزاحرف زدن هات و اغو اغو کردنات ب نسبت گذشته خییلی زیاد شده و حسابی شیرین زبون شدی و مامان رو عاشق خودت کردی😙😙 با داداشی خیییییلی بیشتر حرف میزنی و اونو از بقیه تمیز میدی😙 حسسسسسابی مامانی شدی و تو خونه بدون من یه لحظه هم اروم نمیشی ...
7 دی 1397