امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

من و وروجک هام

کنار تو همیشه عالیم😙😙😙

از رفتن ب پارک خییییلی لذت میبری مخصوصا اگه بچه ها در حال بازی باشن ولی اینبار تمااااااام نگاهت ب فواره توپارک بود و اونقد نگاهش کرد ک خوابت برد😄 ...
10 فروردين 1398

اولین زخمی شدن جیگر گوشه مامان😙😙

اولین زخمی شدن جیگر گوشه مامان از بالای تخت یهویی غلت خوردی وافتادی روی فرش اتاق خییلی گریه کردی..بیشتر ترسیده بودی امیررضا ک گریه ت رو دید بهت گفت زمین اوفت کرد؟؟؟میرم میزنمش و بدو بدو میرفت زمین رو میزد تاالان نه ماه و پنج روز سم داری ...
10 فروردين 1398

یه روز خوب با خوبترینا😙😙

یه روز خانواده خاله ندا اومدن و باهم رفتیم سربندر گردی فک میکردم بعد از گذشت یک هفته اگه مهرانا خاله ندا و خانواده رو ببینه غریبگی کنه اما با کمال تعجب دیدم ک شناختش و از دیدن خاله ندا اونقققققققد خوشحال بود ک خاله رو بوسید کل وقتی ک با خاله بودی همش میخندیدی و ارامش خاصی داشتی بقول مامان خاله ندا انگار ک مهرانا هم دلتنگ ما بود واقعا هم همینطوره..خوده من بعداز گذشت یک هفته خیییلی دلتنگشون شدم و دوست داشتم هرچ زودتر ببینمشون خوبی خونه خاله ندا اینکه چون خودشون تجربه بچه دارن چطور رفتار کردن با بچه ها رو بلدن و مهم تر از همه صبر و حوصله زیادی دارن و همیشه با مهربونی هاشون هردو وروجک منو تحمل میکنن😙😙 ب...
10 فروردين 1398

سفر به رامشیر با خانواده خاله کلثوم😎

با خونه خال کلثوم رفتیم رامشیر و از طبیعیت زیبا وسرسبزش لذت بردیم تو این سفر یکروز هم باز اب امیررضا و علی تویه جوی نرفت و بخاطر بادبزن کلی گریه زاری راه انداخت همش ناراحت بودم ک چرا یه بادبزن اضافه نیاوردم ک اینقد بچه م اذیت نشه🙂 امیررضا ک بشدددددت اذیت کرد و خیلللی بهونه گیر شده بود حس میکنم بچه جایی ک مدام بهش بگن نکن..نمیشه..دست نزن..و از کاری منعش کنن بیشتر لجباز میشه و بدخلقی میکنه اخه تو شرایط عادی امیررضا خیللی خوشروتره تا وقتی ک بریم پیش علی بخاطر همین ترجیح میدم همچنان حضورمو تا اطلاع ثانوی کمتر کنم و تا جایی ک میشه اونا بیاین خونه مون اخه خونه دیگه اختیار همه چیز دست خودمونه و گلپسرم ررراحته😙😙...
10 فروردين 1398

خواب شبانه😍

حدود دو ماهی میشه ک هردوتون رو یکجا میخوابونم و یکی سمت راست و دیگری سمت چپم میخوابید اما هردوتون شبها اوووونقد تکوووون میخوردید ک شبها دوسه باری از خواب پا میشم و هردوتون رو برمیگردونم سرجاتون😁 اینجا برا چند دقیقه ای پاشدم نماز صبح خوندم و تو همین فاصله مهرانا چ پیشروی کرده😁😁😁😁😁 ...
7 فروردين 1398

مهرانای مامان و شهربازی

از رفتن ب شهربازی و پارک لذت میبری و از بدو بدو بچه ها و بازی کردن هاشون ب وجد میایی و از شدت خوشحالی پا میزنی و مثلا صداشون میکنی😁 اینجا اولین باریه ک سوار یه وسیله اسباب بازی شدی و چون چراغ داره حسابی خوشحالی البته اسباب بازی خاموشه 😁 مهرانای مامان نه ماه و سه روزشه😙😙 ...
7 فروردين 1398

خونه نشینی نوروز ۹۸بخاطر بارون

تعطیلات نوروز۹۸رو قرار شد حدود یک هفته ای بریم سفر من دوست داشتم یه جای زیارتی مثل قم و مشهد یا تهران برم اما با چون هردوتون کوچیک بودین و مسیر طولانی قطعا از ماشین خسته میشدین و خیلی بهتون و بهمون خوش نمیگذشت و بخاطر همین قرار شد بریم یه جای نزدیک و چون امسال هوا ب نسبت خنک تر از سالهای گذشته بود خوزستان گردی رو ترجیح دادیم و بعد از اون قرار شد روز هفتم هشتم عید با خونه خاله ندا بریم دزفول و چند روزی شهرهای اطرافش خوش بگذرونیم اما خوشبختانه یا متاسفانه بارون سیل اسایی اومد و اکثر مسیرها بسته شد و ستاد بحران با پیامک هاش همونطن هارو از تردد بین شهرها منع میکرد و بهمین خاطرم اکثر روزها رو تو خونه و تو شهر خودمون سپری کردیم ...
7 فروردين 1398

کفش های مامان👠

هر کفش جدیدی ک بخرم تا دو سه روزه اول قبل از پا کردن اسباب بازی امیررضاست و کلی باهاش بازی میکنه و پا میکنه و دور خونه میچرخه و قبل از اینکه ازش سوالی بپرسم باهر پوشیدن میگه این کفش آقاس! کفش مامان نیست!!!!! و من راهی بجز تایید حرفش ندارم😂😂😂😂😂 بعد ک پا کردم و استفاده کردم وگذاشتم تو جاکفشی کلا بیخیالش میشه😚😚 ...
7 فروردين 1398