سفر به رامشیر با خانواده خاله کلثوم😎




با خونه خال کلثوم رفتیم رامشیر و از طبیعیت زیبا وسرسبزش لذت بردیم
تو این سفر یکروز هم باز اب امیررضا و علی تویه جوی نرفت و بخاطر بادبزن کلی گریه زاری راه انداخت
همش ناراحت بودم ک چرا یه بادبزن اضافه نیاوردم ک اینقد بچه م اذیت نشه🙂
امیررضا ک بشدددددت اذیت کرد و خیلللی بهونه گیر شده بود
حس میکنم بچه جایی ک مدام بهش بگن نکن..نمیشه..دست نزن..و از کاری منعش کنن بیشتر لجباز میشه و بدخلقی میکنه
اخه تو شرایط عادی امیررضا خیللی خوشروتره تا وقتی ک بریم پیش علی
بخاطر همین ترجیح میدم همچنان حضورمو تا اطلاع ثانوی کمتر کنم و تا جایی ک میشه اونا بیاین خونه مون اخه خونه دیگه اختیار همه چیز دست خودمونه و گلپسرم ررراحته😙😙..
ولی تموم سختی هاش میارزید ب اینکه تونستم روحیه کلثوم عزیزتر از جونم و خانواده ش رو عوض کنم😙😙
خاله رو بی نهایت دوست دارم و هردومون خیلی بهم وابسته ایم..و همیشه و تو هر حالتی دیدن همدیگه حال دل هردومونو خوب میکنه امیدوارم زودتر بزرگ شین و کمتر تو دست و بالم باشین ک بتونم مثل سابق بی دغدغه بیشتر کنار اجیم باشم😙😙😙



سفر به رامشیر با خانواده خاله کلثوم😎
