امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

من و وروجک هام

کش مو و مهرانا😁

بازیت اینکه موهای بچه ها یا گیره سرهاشونو بکشس اینجا تو ماشین خاله لیلا هستی و داری کش موی صفا رو میکشی بعد از مدتهااااااااا یعنی دو سه سال دارم میزارم موهام بلند شن و الان کمی میشه بستشون اما تا میایی بغلم دستتو میبری پشت سرم و میخوای ک کش مو رو در بیاری گاهی ک مقعنه و روسری بسر دارم وضع بحرانی تر میشه و میخوای بخاطرکش مو مامانو کشف حجاب کنی😁😁😁 جوووونم فدای شیرن کاری هات تا این لحظه نه ماه و پانزده روز سن داری..عمرت طولانی و پر برکت عشق مامان😙 ...
19 فروردين 1398

خاله ندای مهربون و دوست داشتنی😙😙

بعد ا تعطیلان عیدنوروز وقتی ب مدرسه رفتیم از دیدن خاله ندا و اتاقتون و.. خییییییلی خوشحال بودی و تا حدی ک خاله رو میبوسیدی و حاضر نبودی از بغلش بیایی و اوننننقد دلتنگش بودی و کنارش ارامش داشتی ک رو شونه های خاله خوابت برد بقول خالع فاطمه خدا خیلی دوستمون داره ک یه همین خاله ندای مهربونی رو تو مسیر زندگی مون گذاشت 😙😙😙😙😙😙 ن فقط تو ک من و داداشی هم ب خاله و خانوادش عادت کردیم و یکروزک همو نبینیم روز دوم دلتنگ میشیم و باید ب هم سر بزنیم برا خاله صدا در میاری و وقتی ک خاله تو بازی باهات خداحافظی میکنه دستتو تکون میدی😁😁😙😙😙 گاهی برا بازی خاله میره یه گوشه قایم میشه و تو نگران از رفتنش میگردی دنبالش و خاله رو ک ببینی خنده ب لبت م...
19 فروردين 1398

من ب قربان نگاهت😙😙😙😙

خیلی خوب چهار دست وپا میری اما هنوز نمیتونی ب طور کامل بشینی و زود کج میشی البته میتونی روی دو زانو و حالت سجده بشینی عاشق در و باز و بسته کردن اونی و هر دری ک ببینی میری سمتش و باهاش مشغول میشی کشوها هم از دستت در امان نیستن و تا جایی ک شد یا چسب زدیم یا دسته دراوردیم ک نتونی باز و بسته کنی و خدایی نکرده دستای ناز و کوچیکت اسیب ببینه این حالت نشستنت منو یاده خونه خاله ناهید میندازه..روزی ک رفتیم خونشون و این حالت نشستی خییییلی براشون خنده دار بود و دایی حمدالله میگفت دخترمون قلدری میشینه..مگه چقققد وزن داری ک رو دستت تکیه میدی😁😁😁 مهرانای مامان عزیزکم..هر روز بیشتر و بیشتر عاشقت ترت میشم نمیخوام و نمیزارم ک هیچی و...
17 فروردين 1398

اینه پاک کردن با بستنی😙😙😙

مثلا داری کمکم میکنی و خونه تمیز میکنی این لحظات فیلمش هم هست و تو فیلم میگی ک خاله فاطمه میخواد بیاد و تک تک اعضای خانواده ش رو نام میبری و میگی ک اگه اومدن براشون خرما و شربت وقند میزاری😉😀 اخه شب قبلش خونمون بودن و وسایل پذیرایی اینها رو یادته😂😂 ...
17 فروردين 1398

نقاشی لبخند تو..😙😙😙😙😙😙

برای رفتن به خونه خاله لیلا اماده شدی و مدام میگفتی بیا ازم عکس بگیر بفرس برا آلا😁 وقتایی ک میخوایم بریم جایی مخصوصا خونه خاله ها خییییلی خوشحالی ومیگی مامان خوشتیپم کن ولباس میاری ک تنت کنم برا رامشیرم بین محیا و صفا همیشه رقابته ک خونه کی بیشتر بمونیم و با کی بیشتر بازی میکنی و... خونه هر دو خاله عالللیه و کیف میکنی اما خونه لیلا چون بزرگتره و الا کمک دسته برا مهرانا قطعا برا مدت طولانی راحت ترم😙😙 خونه هر خاله ای ک میریم اولین سوالی ک میپرسن اینکه خاله شب میخوابی خونمون‌‌‌. و ملاک خوش گذرونی شب خوابیدن خونشونه😁😁 اونقددددد بهت خوش گذشت خونه خاله لیلا ک ظهر نخوابیدی و با این حال تا دوشب ...
17 فروردين 1398

کوهنوردی با خونه خاله لیلا

چهارده فروردین من و شما دو تا فسقلی ها رفتیم‌خونه خاله لیلا و بابایی رفت خونه پدریش ناهار رو بردیم کوه و چون هوا ابری و بارونی بود خییییلی لذت بخش بود و خوش گذشت امیررضا و احمدرضا برا روشن کردن اتیش و اماده کردن زغال حسساابی کمک دست عمو بودن ومیدیدن ک بقیه از روی زمین چوب جمع میکنن اوناهم هرچی سنگ بود رو زغالا پرت کردن اخر سرهم ک زغال اماده شد و عمو رفت ک سیخ ها رو بیاره دوتایی تو یه چشم بهم زدن کل زغال ها رو بهم ریختین و عمو مجبور شد دوباره کاری کنه..😄😁 امیررضا دوست داشت بره بالای کوه و ب جایی ک صفا ایستاده برسه و بخاطر همین یه تا یه قسمتو باهاش کوهنوردی کردم😙 خییییلی ب همگی خوش گذشت و حسابی بچه ها خسته...
17 فروردين 1398

دوازده بدر سال۹۸

  خونه هایی ک مامان های کارمند دارن بجای سیزده دوازده رو بدر میکنن تا چند روزه اخر تعطیلات بتونن ب امورات خونه و کار و بچه ها و.. برسن ماهم امسال رو با خونه خاله ندا و اخراش خاله فاطمه بدر کردیم از شب قبل قصد رامشیر بود اما صبح خونواده خاله ندا از ترس جاری شدن سیلاب وطغیان رودخونه و.. از رفتن منصرف شدن و تصمیم گرفته شد همین سربندر بمونیم اما باز دم در خونه رای ب رامشیر رفتن شد هرطوری بود رسیدیم رامشیر و رفتیم روستای نوشادی و ناهارو خوردیم اونننننقدددد بادو خاک بود ک مجبور شدیم بریم تو چادر بشینیم با تموم اینها خییییلی کیف داد و خیلی چسبید دم کباب کردن امیررضا تو دست و پا بود و مجبور شدم برا سرگرمی بب...
13 فروردين 1398