امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

من و وروجک هام

پخت ماکارونی در مدرسه ب سفارش آقاااااا😋😚

یهویی در کمد مدرسه رو باز کردی و باقی مونده بسته ماکارونی رو ک دانش اموزا برای مسابقه سازه ها استفاده کرده بودن رو دیدی و اصرررار ک شام درست کنی(ب ماکارونی میگی شام) دیگه خاله رباب مهربون و دوست داشتنی هم مثل همیشه هواتو داشت و برات کمی ابپز کرد اونقد خوشحال بودی ک میگفتی خاله رباب ممنون پختی فیلمش گرفتم ک یادگاری بمونخ ب اقا فیل هم تعارف میکردی😀😂😂 ...
2 ارديبهشت 1398

اقا فیل و امیررضا😁😙

عاشق اقا فیلی هستی ک سوارشی گذاشتم تو مدرسه ک سرگرم شی مثل اکثر بچه های همسنت از بین تمووووم اسباب بازی های بروز و لوکس و قشنگی ک داری ساده ترینو دوست داری و اونم همین اقا فیل هست ک سوارشی شنبه صبح تا رسیدی مدرسه و دیدیش انگار ک یه رفیق قدیمی دیدی و بهش گفتی سلام اقا فیله عزیزم...من رفته بودم با ماشین دور بزنم و بیام😂😂 کل مسیر مدرسه تا خونه خاله ندا رو باهاش میری برات کوچیکه و وقتی باش حرکت میکنی خیلی طنز میشی😅 ...
1 ارديبهشت 1398

بزرگ‌مرده کوچولوی مامان😚😚

اینروزا همش دوست داری کارهای بزرگ و پر درد سر و زیاد و سنگین انجام بدی و البته استقلال طلبم شدی و کارهای شخصیتو میگی شما نه!!!خودم مثلا موقع لباس عوض کردن...رفتن ب سرویس..برداشتن وسیله سنگین و.. اولش میگی شما نیا!!! خودم!!!یکم بعد وقتی میبینی کمی سخته میگی کمک!منم میگم شما انجام بده من فقط کمکت میکنم و کارت ک تموم شد میگی آقا انجام داد نه شما😀😂 وقتایی ک میخوایم بریم جایی و وسایل زیادن سنگین ترین وسیله رو برمیداری و میگی دارم کمک میکنم و بزور و کج کج راه میری اما وسیله ت رو تا دم در اسانسور و حتی گاهی ماشین هم میبری😅 موقع سوار شدن ب ماشین میزاری بابا سوار ماشین شه و میری دم در پارکینیگ و مثلا بش فرمون میدی و مثل ادم...
1 ارديبهشت 1398

مهرانای مامان خیلی بغلی شده😯😫😫

  اینروزها حسسابی بهم وابسته شدی و گاهی دیگه تحملم خارج از توانم میشه و خیییییلی بهم فشار میاد گاهی ک چ عرض کنم...از وقتی ک بیدار میشی تا زمانی ک دوباره میخوابی مددددددددام فقط بهم چسبیدی و حاضر نیستی حتی برای چند ثانیه کوتاه ازم دور شی..منظور از دور شی رفتن من ب یه اتاق و یه مکان دیگه نیست دوری یعنی اینکه هردو کنار هم نشسته باشیم ویکی دو وجب فاصله بینمون باشه... فقط میخوای ک تو بغلم باشی.‌همین شاید بزرگ شی و این پست رو بخونی با خودت بگی خیلی هم سخت نیست و مامانی کم طاقت بوده اما تصور کن از صبح ک پا میشی بغل میخوای و بغلمی و مجبورم با همین حالت بغل کردن صبحونه بزارم...بخورم..صبحانه هردوتونو بدم..اشپزی کنم..ناهار بز...
29 فروردين 1398

خاله ساجده مهربون😙

تا زنگ‌ اخر میخوره میگی خونه کی بریم؟؟ساجده؟؟بعد میگی با پا بریم (یعنی پیاده)و بابایی نیاد امان از روزی ک نریم دیدن خاله..‌تا خود شب یادش میکنی و میخوای ک ببریمت خاله ساجده خیییلی مهربونه و مثل همه خونواده هواتوداره.. توخونه هم همیشه یادش میکنی و خودت گوشی رو ورمیداری و باهاش تماس میگیری😙😂😊 ...
27 فروردين 1398

امیررضا و جوجه های خاله کلثوم

چند مدتی میشد ک خاله کلثوم دوتا جوجه گرفته و هروقت باهاش تماس میگرفتی ازت دعوت میکرد بیایی جوجه هاشو ببینی😊 و منم هربار جواب مثبت بهت میدادم تا اینکه یکروز صبح تا پاشدی خاله تماس گرفت و مثل همیشه حرف جوجه وسط اومد و منم گفتم امروز حتمااااا میبرمت..و هر زمان ک بگم قول میدم سر حرفم میمونم ک بهم اعتماد کنی و باورم کنی کل روز چشم انتظار رفتن خونه خاله بودی اونروز از شانس خوبمون بخاطر فشار کار جسمی و روحی سردرد شدید گرفتم و عصب های دستم بی حس شده بودن و تاحدی ک حتی نمیتونستم ظرفی ب دست بگیرم و لیوان و پیشدت و کاسه و.. بود ک مرتب از دستم میافتاد و میشکست وخلاصه خیلی رو براه نبودم و میخواستم یه جورایی منصرفت کنم...
27 فروردين 1398