امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

من و وروجک هام

رانی خوران😁

اینروزا خییییلی شیطون شدی و هر چیزی دست داداشی ببینی رو میخوای😃😂از گوشی و وسایل بازی گرفته تا خوراکی و هررررچی ک دستش باشه اوایل فقط دست و پا میزدی و میشد یه جورایی حواستو پرت کرد اما جدیدا بعداز چندباردست وپا زدن اگه وسیله رو ب دست نگیری جیغ میکشی و ادای گریه کردن در میاری 😉😉😉 اوایل امیررضا حاضر نمیشد ب وسیله ای دست بزنی و با زور از دستت میکشید اما دیدم اینطوز نمیشه و برا حسنه کردن روابط بهش میگم فلان چیز رو بده ب اجی و اجی زود بهت میده و فوری از دستت میگرفتم بهش می دادم تا اینکه ترس امیررضا از بردن وسایلش کم شد و راحت تر باهم کنار اومدین😙😙 اینجا دیدی امیررضا داره رانی میخوره و دست و پازدی و میخواستیش و چندباری امیرر...
4 بهمن 1397

شلغم پزون😉

مثلا داری شغلم میپزی😂 بقول خاله رباب مهربون همینجوری خیلی شغلم دوست نداشتیم و با این گل کاری هات کللللا از هرچی شغلمه زده شدیم😁😁😁 ...
4 بهمن 1397

خداحافظی مهرانا گلی با قنداق 😙😙

یکی دو شبه ک بین قنداق شدن و ازادی مرددی و توهردو حالتش هم راحتی هم کلافه و خوابت نمیره...کلا بدجور با خودت درگیری😁 اولین شب بشددددت اذیت کردی و اذیت شدی و بین دو حالت بیشتر دوست داشتی قنداق باشی اما شب دوم اذیتیت کمتر بود و دیگه قنداق رو دوست نداشتی😙 نفس مامانی مهرانا گلی..اینا یعنی عشق مامان داره کم کم بزرگ میشه و برا خودش خانمی میشه..یعنی دیگه نیاز نیست هرجا میرم اولین وسیله ای ک باخودم میبرم قنداق و بند و بساطتش باشه..😙😙 امشب وقتی بدون قنداق تو بغلم خوابیدی و بعد روی تشک گذاشتم و همچنان ب خوابت ادامه دادی خییییییلی حس خوبی پیدا کردم.اصلا دوست نداشتم بزارمت روی تشک و دوست داشتم تا خود صبح بغلم بمونی و تا صبح فقط ب چهره معصوم...
3 بهمن 1397

ناز نازی منی تو😙😙

افت جدیدا از بودن تو یه مکان خسته میشی و دوست داری ک جابجا بشی افتاب ظهر ب نسبت خوب و گرم بود و تو هم ک حوصله ت تو اتاقت سر رفته بود و اوردیمت تو حیاط تا کمی افتاب بگیری😙 اینقد با دقت و جدیت ب اطرافت نگاه میکردی ک اصلا حواست ب ما نبود و هرچی صدات میزنیم عکس العملی نشون نمیدادی😉😁😂 ...
2 بهمن 1397

آقای ناظم😉

اقای ناظمی شدی برا خودت و حسابی کمک دست خانم مدیری😂 اینروزا همش دوست داری کمکم کنی و دوست داری مسولیت برعهده بگیری و تا ببینم قصد خرابکاری جدیدی داری میگم اقا امیررضا بیا کمکم و هرحالتی ک باشی بدووووو میایی سمتم و حیطه کمک هات اینکه برو این برگه رو بده ب خانم فلانی و..تو هم همه رو ب فامیل میشناسی و ماموریتت رو ب خوبی انجام میدی😂😘 حتی میدونی کلاس هفتم و هشتم و نهم کدومه و بیشتر از اون اینکه تو سالن ک هستی اسم دانش اموز ک میارم ب کلاسش اشاره میکنی و میدونی ک کدوم کلاسه😂😂😂😙😙😙 جدیدا فامیل بابایی روهم یاد گرفتی و میگی ممتندنیا😂😂 عاشق این مدل راه رفتنتم اخه وقتی بهت مسولیتی میدیم و جوگیرمیشی و میخوای تند تند قدم هات...
2 بهمن 1397

اولین بی حالی های طولانی مدت گلدختری😓

این هفته یکی از سخت ترین اخرین هفته هایی بود ک پشت سر گذاشتیم از چهارشنبه تا خود امروز ک شنبه س بی حال بودی و تب داشتی الان خداروشکر تبت رفته فقط کماکان بی حالی و خیلی حال و حوصله نداری😫 اما بشددددت مامانی شدی و حتی یک ثانیه هم حاضر نیستی پیش بابامحمد بمونی و اونققققد گریه میکنی ک از کارم منصرف میشم و میام نجاتت میدم😂 اونقد بی تابی و گریه میکنی ک صدای داداشی هم در اومده و تا میبینه گریه میکنی میاد پیشت برات دست میزنه و مثلا شعر میخونه و میبینه بی فایده س میگه آجی چخبرته؟؟؟😂😄 امروز خداروشکر خیلی بهتری فقط خواب شب بهم ریخته..یه مدت عالی شده بودی اما بازم برگشتی خونه اول😑😶😣 مثلا دیروز زنگ‌اول تو مدرسه خوابیدی و بعدش بید...
30 دی 1397