امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

من و وروجک هام

آلو سبز خور حرفه ای😂😁

عاشق الو سبزی و دو لپی میزاری تو دهنت و باهاش لثه هاتو میخارونی😙😙 خداروشکر چیزی رو قورت نمیدی و فقط در حد لثه خواروندن هست وبعداز مدتی از دهن در میاری خوراکی های ترش وملس مثل لواشک..قارا..قره قروت و حتی کشک رو هم خییییلی دوست داری و تو هر شرایطی دست رد بهشون نمیزنی😁😙 مهرِ مامان تو این لحظه یازده ماه و شش روز سن داره😘😘 عشقم عمرت طولانی و باعزت😘😘 ...
16 خرداد 1398

امیررضا و کش موهای مهرانا😙😙😂😂

موهای مهرانا برعکس موهای داداشی کم پشت و نرم و یکم موج داره گاهی براش گیره میزنم ک وسط مهمونی متوجه میشم گیره نیست و حالا میمونم فرفری خودمو چکارش کنم😁😘😘😘 و جدا از همه اینها عااااشق خرگوشی بستن موهای دخترمو بهمین برای گلدختری کش مو گرفتم و همینکه رسیدیم خونه و خواستم بستنو رو سرش امتحان کنم یهو امیررضا سر رسید واصرارر ک برا منه و منم میخوام😂 منم چون دوست ندارم از الان تفاوت های دختر و پسر و .. رو بدونه و در اینده بلوغ زودرس بگیره و.. بش گفتم اینا مال اجین..شما موهاتو ببندی نمیتونی شونه ش کنی و.. اما زیر بار نرفت و منم بدون حساسیت موهاشو بستم😂😙 گاهی میادبهم میگه مامان من پسرم؟میگم اره میگه نه دخترم میگم نه مامان شما پسری چو...
14 خرداد 1398

رابطه مهرانای یازده ماهه و بابایی😙😙

رابطه ت کمابیش با بابایی بهتر شده و حداقل دیگه وقتایی ک‌تو خونه ایم و بابایی از کنارت رد میشه نمیزنی زیرگریه و باری ک بابا لباس تن کنه ک بره بیرون میری دنبالشو و میخوای ک باهاش بری وقتایی ک تو خونه ای برا چند دقیقه ای میتونی پیشش باشی و وقتایی ک امیررضا ب جمعتون اضافه بشه باز شرای بهتره و از بازی های بابا و داداشی خیلی لذت میبری و با خنده و شادی اونا لبخند ب لبت میاد و بطور کلی ب نسیت رابطه امیررضا و بابایی ک تا الان رو براه نیست و فققققققط مامان باز چند درجه ای بهتری😘😘 ولی خوب همچنان بشدت بهم وابسته و کافیه از این اتاق ب اون اتاق برم فوری میایی دنبالم و غذا و شیشه و خواب و لباس عوض کردن و حموم و.‌. فقط ...
12 خرداد 1398

شبهای قدر ماه رمضون سال۹۸

ماه رمضون امسال با تموم سال های دیگه متفاوت بود و با وجود وروجک های سختی ها و خوشی های خودشو داشت سالهای قبل تا خود سحر بیدار بودیم و طول روز میخوابیدیم اما امسال بخاطر فصل امتحانات و مدرسه و تنظیم خواب بچه ها مخصوصا مهرانا خانوم از این خبرا نبود و سر شب میخوابیدیم و برا سحری پا میشدیم و صبحم سر کار و طول روزم کارهای خونه و افطار و.. و روزم ک طولانی هست روزه دار خیییلی انرژی میسوزونه من چند روز اول رو گرفتم و بعد از یه هفته سردردها و حالت تهوع و ضعفم شروع شد و دیگه یکروز درمیون روزه داری کردم دم افطار و اذون مغرب تا میاومدیم با تی وی اذون پخش کنیم امیررضا اصراررررر ک محله گل و بلبل بزارین و ماهم ک بزور توان خودم...
12 خرداد 1398

ماه رمضون ۹۸ وکنار دریا و پرتاب سنگ😁😙

یه شب افطار خونه خاله کلثوم دعوت بودیم و تو راه رفتن کنار دریا نیم ساعتی نگه داشتیم تا امیررضا بتونه کنار دریا یکم شن بازی کنه و بقول خودش سنگ پرت کنه تو دریا😙 قربون دستای کوچیکش برم ک موقع پرتاب گاهی حتی سنگ ب اب دریا هم نمیرسید اما بااین حال لذتشو میبردی وبا هر پرتاب سنگی کلی خودتو تشویق میکردی و بمنم سنگ میدادی و میگفتی پرتاب کن!!! آفرین شما میتونی و ما رو تشویق میکردی😂😂 این روز گذشت تا اینکه یکروز عصر از خواب پاشدی و یهو گفتی مامان بریم دریا سنگ پرت کنم و چون مشغول افطار پختن و.. بودم سعی کردم یجورایی حواستو پرت کنم اما انگار ک مثلا خوابشو دیده باشی اصرراررر ک پاشو مامان اماده شو حالا دیر میشه..دریا تعطیل میشه و.. و ...
11 خرداد 1398

سوراخ کردن گوش های دخملی😘😘

بالاخره گوش های دخملمون رو سوراخ کردم😘 مبارکت باشه مهرِمامان😘😘 خیلی استرس درد و اذیتی ت رو داشتم ک شکر خدا راحت تر از اونی بود ک تصور میکردم اگه بمن بود ک زودتر از اینا و روزهای اول بدنیا اومدنت انجام میدادم اما بخاطر داداشی و خطراتش دست نگه داشتم نیمه ماه رمضان و ولادت امام حسن(ع)بود و افطار خونه خاله ندا بودیم و با خاله شیدا رفتیم مطب اقای دکتر حسین ثانی و امیررضا هم همراهم تو اتاق اوردم ک بدونه گشواره درد داره و یوقت هوس گشواره هات رو نکنه😂😙 لحظه سوراخ کردن گوشت خاله شیدا ازت فیلم گرفت ک یادگاری بمونه😙😙 خدا رو شکر خیلی گریه نکردی و زودی اروم شدی اما تا خود شب بغض داشتی و کافی بود خیلی اروم میخوردی زمین ...
8 خرداد 1398