امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

من و وروجک هام

جیگر گوشه های من زود بزرگ نشین..😙😙

دیگه خیلی وقته دوست ندارم بزرگ شین و دیگه با خودم نمیگم کی میشه بزرگتر شین و یکم بار مسولیت هام کمتر شه.. دلیل این نخواستنم اینکه تا نگاهم به هردوتون میافته با خودم میگم اخخخخی انگار همین دیروز بود از بیمارستان اوردیمتون خونه!!!! همین دیشب بود ک از نفخ شکم و کولیک نوزادی خواب ب چشمم ندیدیم... همین دیروز بود ک روز شماری میکردیم برا افتادن بند ناف و قنداق پیچ کردن و محلول عدنان درست کردن محلول عدنان(امیررضا نوزاد بود و یه شب خونه خاله تاصبح بی قرار بود و عمو براش محلول کندر و نبات و رازیانه درست کرد و امیررضا تخت خوابید از اون موقع این محلول ب محلول عدنان تو خونه مون شناخته میشه😄) خلاصه نگاتون ...
17 آبان 1398

سوپ خاله لیلا اشتهات رو باز کرد🥰

یه هفته مریض بودی و لب ب هییچی نمیزدی تا اینکه رفتیم خونه خاله لیلا و دیدی آلا داره سوپ میخوره و نشستی پیشش و بش اشاره کردی ک سوپ میخوایی و ماشالله دو کاسه سوپ رو خوردی و بازم اشتها داشتی فدای محبت خاله هات برم ک یکی از یکی مهربون ترن ما هر وقت قصد رامشیر میکنیم خاله سریع بساط سوپش رو اماده میکنه😄🥰 ...
10 آبان 1398

خوشبختی یعنی داشتن خاله های مهربون 🥰

وقتی مریض احوالی و حاضر نیستی بری تو اتاق تون بخوابی و یهو پنج دقیقه مونده ب زنگ خونه رو صندلی خواب میبره هرچی بت میگفتم بریم تو اتاق حاضر نبودی بری و یهویی خوابت برد و تنها کاری ک تونستم انجام بدم این بود ک تشکت رو بیارم تو دفتر مدرسه😊🥴 عزیزکم چقد مظلوم و معصوم خوابیدی گلپسرم🤩 این عکستو برا خاله ها فرستادم و انتظار داشتم با دیدن عکس فقط ابراز محبت کنن اما بسکه مهربونن اینقد بابت دیدن وضعیتت ناراحت شدن ک از فرستادن عکس پشیمون شدم😄 ...
10 آبان 1398

عزیزه مامان بابا کیه!!

قشنگ ترین سوال و جواب اینکه ازت میپرسیم عزیزه مامان بابا کیه؟؟ دستت بالا میبری و میگه من!!! چققققد از این سوال و بازی خوشت میاد😄 تو این حین اگه داداشی هم باشه هردوتون باهم میگید من!!! و منم میگم هم مهرانا عزیزه هم امیررضا 😍😍😍😍 ...
10 آبان 1398

یه اخر هفته و خونه بازی

اومدیم خونه بازی فسقلی ها اما ب نسبت بیبی لند ک پاتوق همیشگی تونه خیلی بهتون خوش نگذشت و ب پیشنهاد خودتون سانس رو تموم کردیم این عکسا مربوط ب یه پنجشنبه بود ک من و بچه ها تنها بودیم و بابایی رفته بودن ولایت خودشون😄 ...
10 آبان 1398