امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

من و وروجک هام

دوازده بدر سال۹۸

  خونه هایی ک مامان های کارمند دارن بجای سیزده دوازده رو بدر میکنن تا چند روزه اخر تعطیلات بتونن ب امورات خونه و کار و بچه ها و.. برسن ماهم امسال رو با خونه خاله ندا و اخراش خاله فاطمه بدر کردیم از شب قبل قصد رامشیر بود اما صبح خونواده خاله ندا از ترس جاری شدن سیلاب وطغیان رودخونه و.. از رفتن منصرف شدن و تصمیم گرفته شد همین سربندر بمونیم اما باز دم در خونه رای ب رامشیر رفتن شد هرطوری بود رسیدیم رامشیر و رفتیم روستای نوشادی و ناهارو خوردیم اونننننقدددد بادو خاک بود ک مجبور شدیم بریم تو چادر بشینیم با تموم اینها خییییلی کیف داد و خیلی چسبید دم کباب کردن امیررضا تو دست و پا بود و مجبور شدم برا سرگرمی بب...
13 فروردين 1398

سفر به رامشیر با خانواده خاله کلثوم😎

با خونه خال کلثوم رفتیم رامشیر و از طبیعیت زیبا وسرسبزش لذت بردیم تو این سفر یکروز هم باز اب امیررضا و علی تویه جوی نرفت و بخاطر بادبزن کلی گریه زاری راه انداخت همش ناراحت بودم ک چرا یه بادبزن اضافه نیاوردم ک اینقد بچه م اذیت نشه🙂 امیررضا ک بشدددددت اذیت کرد و خیلللی بهونه گیر شده بود حس میکنم بچه جایی ک مدام بهش بگن نکن..نمیشه..دست نزن..و از کاری منعش کنن بیشتر لجباز میشه و بدخلقی میکنه اخه تو شرایط عادی امیررضا خیللی خوشروتره تا وقتی ک بریم پیش علی بخاطر همین ترجیح میدم همچنان حضورمو تا اطلاع ثانوی کمتر کنم و تا جایی ک میشه اونا بیاین خونه مون اخه خونه دیگه اختیار همه چیز دست خودمونه و گلپسرم ررراحته😙😙...
10 فروردين 1398

خواب شبانه😍

حدود دو ماهی میشه ک هردوتون رو یکجا میخوابونم و یکی سمت راست و دیگری سمت چپم میخوابید اما هردوتون شبها اوووونقد تکوووون میخوردید ک شبها دوسه باری از خواب پا میشم و هردوتون رو برمیگردونم سرجاتون😁 اینجا برا چند دقیقه ای پاشدم نماز صبح خوندم و تو همین فاصله مهرانا چ پیشروی کرده😁😁😁😁😁 ...
7 فروردين 1398

آغاز سفر نوروزی اونم چ آغاز وسفری😁😁

سال ۹۸رو با سرماخوردگی دوتا فسقلی هام شروع کردم امیررضا از دو روز قبل از عید سرماخوردو فردای تحویل سال نوبت مهرانا شد تا تو خونه بودیم سرماخوردگی مهرانا در حد کاملا عادی بود و دیدیم همه چی طبق روال هست تصمیم گرفتیم عید دیدنی رو امسال از اهواز و خونه خاله ها و دایی های ساکن اهواز شروع کنیم در حین اماده شدن اینققققد منو اذیت کردین و گریه و زاری و بهونه و.. ک بعد از کلی بدو بدو و اماده کردنتون از شدت خستگی و کلافگی لباسامو در اوردم و از رفتن منصرف شدم این پیام های من توگروه ب خاله صبری ک قرار بود بریم خونشون واقعا دیوونه کرده بودین منو رفتن رو ک کنسل کردم هردوتون رو خوابوندم و همینکه امیررضا پاشد گیررررر ک بریم خونه ...
6 فروردين 1398

دو فرشته ی مهربون مامان

این عکسو اول صبحی گرفتم مثلا من بین هردوتون میخوابم و تشک و بالشت و پتومم جداس اما از سرشب هردوتون شروع میکنید ب غلت خوردن و نصف شب دیگه جای تکون خوردن ندارم و مدام جابجاتون میکنم روی رختخواب خودتون و نزدیکای صبح میبینم ک هردوتون کنار همید😉😅😅😄😄 ...
26 اسفند 1397