امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

من و وروجک هام

وروجک ها و عینک افتابی

امیررضا اونقد ک عمو پورنگ رو دوست داره و اینقققد ک‌کلیپ هاشو دنبال میکنه دیگه عمو شده جزیی از خانواده مون و اونقدی ک ماکلیپاشو میبینیم عمو پورنگ‌ نگاه نمیکنه😂 یه شخصیت داره ب اسم برفک‌و گاهی میچرخه و شعر میخونه.. من برفک شیطونم... تصمیم داشتم برا تابستون و خورشید و سفر و.. برا وروجک ها عینک افتابی بگیرم..همینکه رفتیم عینک فروشی امییررضا خودش عینکشو انتخاب کرد و بقول خودش عینک برفک‌ شیطونو میخوام😂😁 و برا جلوگیری از اختلافات خواهر برادری هردو رو یک‌مدل گرفتم اما چون دو تا یکرنگ‌ نداشت یکی قرمز و دیگری مشکی گرفتم عینکاتون چشم میزنید و کلیپ عمو پورنگ میزارید و با برفک میچرخید و شادی میکنید ...
7 مرداد 1398

امیررضا و ارتباطش با دنیای اطراف😙😙

امیررضای مامان دوست داشتنی ترین پسر دنیا و مهربون ترین بچه روی زمینه😙😙 فرشته کوچولوی من😚😚😚 بی نهاااایت مهربونی و پر از احساس و عاطفه ای و ب هیچ وجه حاضر نیستی نه ناراحتی کسی رو ببینی و ن کسی رو ناراحت کنی البته ک جا داره یجاهایی از رفتارت با اجی رو تو این زمینه فاکتور بگیریم😅😂😂😆😄 هر کس ک باهات همصحبت شه و چند ساعتی رو باهات بگذرونه اولین احساسی ک در موردت پیدا میکنه اینکه اقا امیررضا چققققد مهربون و منطقی و مودبه😙😙 ای جانم گلپسرم ک تموم شادی هام تو خنده هات خلاصه میشه😙 برای تقویت قوه تخیلت و هوش فرضی از کوچیکی یادت میدادم ک همه دنیای اطرافت ارتباط برقرار کنی و باهاشون در تعامل باشی مثلا زمانی ک میخواستم سلام کر...
6 مرداد 1398

امیررضا و کلیپ های مورد علاقه ش

آقا امیررضای گل ماجدیدا خیلی مشتاق نگاه کردن ب تی وی و سرگرم شدن با گوشی هست و البته ک مطمینم موقتیه و از مهرماه ک با خودم میره مدرسه چون سرگرمی هاش بیشتره بازاره تی وی و گوشی هم از رونق میافته😊 با این حال حواسم هست ک ساعت های تماشای هردو زیاد نشه و یا مشغول بازی با اسباب بازی ها میکنم یا میبرم بیرون گاهی هم ک مجبور شیم تی وی روشن کنیم برنامه های عمو پورنگ همچنااااااان رتبه اولو داره😂😂 جدیدا از کانال طوطی تی وی کلیپ های اموزشی میگیرم و خییییلی دوسشون داری و اسامی خیلی از دنیای اطرافتو شناختی مثلا رنگ ها رو با استفاده از همین کلیپ یاد گرفتی و تاحدی میتونی تشخیص بدی ک این چ رنگیه اسم‌میوه ها...حیوانات...وسایل...
5 مرداد 1398

غلت خوردن خواهر برادری تو خواب😂😍

شبهااونقد غلت میخورین ک من دیگه میون دو تایی تون جام نمیشه و مجبورم ب صورت افقی کنارتون بخوابم و نقل مکان کنم اونقد میچرخین و میچرخین و میچرخین ک اخرش بهم دیگه میخورین و باید دست و پاتونو از شکم و کمر هم دیگه جدا کنم😂 عشق منید شماهااااا ...
5 مرداد 1398

دخمل گلی ونشستن رو کابینت😚

یوقتایی برای اشپزی مجبور میشم اینجا نگه دارم و چار چشمی حواسم بهت باشه وبرا سرگرم کردنت یکم برنج برات میکشم و سرگرم خوردن و البته ک بازی کردن میشی یک سال و یک ماه عمر قشنگته😘😘 ...
5 مرداد 1398

امیررضا و ترک ماهی خوردن😔

حدود شش ماهی میشد ک ماهی خور شده بودی و سر سفره ب اندازه کافی میخوردی بطوری ک در هفته دو سه باری وعده غذایی رو ماهی میزاشتم ک بتونی بامون بخوری البته فقط ماهی ک گوشتش سفید باشه و از بین ماهی ها فقط صافی نمیخوردی تا اینکه یک روز ماهی تالاب درست کردم و خوردی و از طعمش خوشت نیومد و از اون موقع تا حالا ک یک ماهی میگذره دیگه لب ب ماهی نزدی و هربار ک درست میکنم میگی من از اینا نمیخورم..با اینکه نوعش فرق میکنه و بخاطرت ماهی دریا گرفتیم اما بازم میلت نمیکشه😔 بخاطر همینم گذاشتم چند وقتی بگذره ک طعمش فراموشت بشه و از نو ماهی خوردنو شروع کنی و الان دو هفته ای هست ک ماهی درست نکردم اونم منننن ک چققققد دوست داررررم😢 اما فقط بخاطر گلپسری...
3 مرداد 1398

مهرانا و گل میز😙

هر وقت از خواب بیدار میشی و خیالت راحت میشه ک منم بیدارم میری و وسط این میزها بازی میکنی😂 خیالت راحته ک بیدارم یعنی اینکه هروقت سیر خواب شی و ببینس من خوابم اینقد تکون تکون میخوری و نق میزنی و غلت میخوری و یه وقتایی هم ادای گریه کردن در میاری و خودتو بهم نزدیک میکنی اما همینکه چراغ سبز نشون بدم و چشمامو باز کنم و با خنده بهت بگم مهرانا!!!! یهو با خنده از سرجات بلند میشی و اول برام دست میزنی و یعنی تشویقم میکنی ک از خواب پاشدم😂 بعدم میری سراغ داداشی و چون منعت میکنم میری سراغ گل میزا و وسطشون بازی میکنی و گاهی گیر میکنی و باید بیام نجاتت بدم😂 مهرانای عزیزم یک سال و یک ماه عمر شیرین داره😘😘😘 ...
3 مرداد 1398

من و بچه ها و مزار بی بی جون

یه مادر دارید ک نفس میکشه؟؟؟؟ خوشبختید و خودتون حالیتون نیست!!!! 😔 چ حس تلخی و شیرینه وقتی ک با بچه ها میام سر مزار بچه ها خوشحالن شادی میکنن با خنده دست ب سنگ مزار میکشن..اینا همش منو خوشحال میکنه و حس میکنم از اومدنمون خوشحالی اما وقتی نمیتونم ببینمت یا اینکه بچه هام نبیننت چقد حس بدیه...بد ن تلخ ترین حس دنیاس خیلی سخته مامانت بچه ت رو ندیده باشه و بچه ت هییییج خاطره ای از مامان جونش نداشته باشه مامان جات تو لحظه لحظه زندگین خالیه روحت شاد مامان مهربونم این عکسا مربوط ب زمانیه ک اومدیم اطراف مزار بی بی جون رو ابیاری قطره ای کنیم ...
1 مرداد 1398