امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

من و وروجک هام

جشن تولد سه سالگی 😙آقاامیررضا😙

پارسال دو سالگی گلپسرمون مصادف شد با بیمارستان بودن بی بی جون و بعدم ک فوت و کلا نشد جشن بگیریم و امسال هم چون بامراسم سالگرد و خاطرات پارسال و .‌ بود جو مناسبی برای گرفتن جشن و حس و حالش نبود تا اینکه بالاخره بعد از یک هفته تصمیم گرفتم تولد سه سالگی گلپسری رو بل یه کیک و عکس و تم و ... شادی های عالم بچه ها بگیرم و اینم بشه جزیی از خاطرات شیرین و موندگار😚 از چنر هفته قبل خاله لیلا پیشنهاد داد ک براب تغییر روحیه خواهرا هم ک شده بیام و جشن تولد امیررضا رو رامشیر بگیرم ک همه ب بهونه تولد ب شادی جم شن تصمیمم بر این شد و تا اینکه کار تو کار پیش اومد و امروز و فردا کردیم و اخرش قرار شد تو خونه خودمون دور همی بگی...
7 شهريور 1398

اولین تجربه شن بازی خواهر برادری

پارسال از کنز برات شن رنگی گرفتم اما چون مناسب سنت نبودخیلی خوشحال نشدی و برا همیت قایمش کردم تا بوقتش رونمایی بشه وقتشو امروز حس کردم ک شبش از نه شب خوابیدین وصبح کله سحر پاشدین و بخاطر گرمای هوا حبس تو خونه شدین ورو مخمووووون بودین و یهو شن بازی رو نمایان شد تا دو روز فقط سرگرمش شدین البته مهرانا از جنس و حالت شن اصلا خوشش نیومد و حس میکرد کثیف میشه اما امیررضا بجای هردو بازی کرد کلی باهاش اشکال مختلف میسازه و سرگرم شده انشالله همیشه خوش باشین بهترین هستین و بهترین ها رو براتون میزارم❤❤ ...
2 شهريور 1398

امیررضا و روزهای اخر دو سالگی❤

وقتی میخوام ازت بنویسم دوست دارم زمان نوشتن رو صرف بودن باهات کنم از بسکه دوستت دارم و هرچقدم کنارت باشی حس میکنم کمه😍😍 چیزی ب سه ساله شدنت نمونده و تواین مدت هر روز عزیزتر و دوست داشتنی تر میشی آقایی شدی برا خودت و مرد کوچیک خونه مایی😙😙 ویژگی های تو رو هم بخاطر سفر و مشغولیت ها ننوشتم و حالا همه رو یجا مینویسم اینروزها حساسیتت ب اجی و نحوه رفتارمون باهاش خیییییلی زیاد شده ب حدی ک هر کاری اجی انجام میده و توجه مارو جلب میکنه انجام میدی حتی شده خرابکاری میکنی و حاضری یه رفتار تند ببینی اما توجه باشه مثلا گاهی کنار اسانسور چار دست و پا میری ک بت بگیم نکن این کارو ...یا غذه با دست میخوری و میخوای ک بت تذکر بدیم اولش...
2 شهريور 1398

یک سال و دو ماهگی ❤مهراناخانوم❤

ماشالله هزار ماشالله خیییییلی شیطون و بازیگوش شدی و سرعت عملت تو خرابکاری سرعت نور در ثانیه س😂 چون سفر بودیم و مشغول فرصت نکردم ویژگی های ماه قبلو بنویسم و الان هردوماه رو باهم میگم میگن دختر هووی مامانه اما فعلا هووی داداشی شدی و هرکاری ک امیررضا انجام میده تقلید میکنی...هر اسباب بازی ک بگیره دستش میخوای..تقلید مححححض😂 تا حدی ک مثلا اگه داداشی سرفه کنه بزور ادای سرفه در میاری و باید بهت بگیم عافیت.. امیررضا سرماخورده و مدام فین میکنه و تو هم باهم فین داداشی دستمال میگیری جلو بینی و چون خبری نیست صدای فینو با دهن درمیاری و خنده ای ک همراهش داری یعنی اینکه خودتم میدونی داری تقلید میکنی و میخوای از غافله توجه مامان جا نمونی😅😂😚...
31 مرداد 1398

امیررضا و اولین آبرنگ😘

یهو ب ذهنم اومد ک ممکنه کار با ابرنگ برات جالب باشه و دوتا برا خواهر برادری خریدم مثل همیشه حدسم درست بود و خیییییییلی خوشت اومد و کلللی باهاش سرگرم شدی و جالبه ک تموم خاطرات سفر رو نقاشی میکردی مثلا با رنگ ابی دریا میکشیدی و با رنگ مشکی قایق و رنگ سبز جنگل و.. البته فقط خط خطی میکردی و براهر خطتت یه توضیح داشتی.. بعد از نقاشی تو دفترم رفتی سراغ دست و صورتت و کلی برا رنگی کردی قربون نقاشی کردنت برم خدارو شکر ک سفر سبب شد دنیات بزرگ تر شه و تخیالتت قوی تر تو این لحظه دو سال و یازده ماه داری ...
29 مرداد 1398

اولین تجربه اب بازی و استخربچه ها😚😚

خانه بازی فرشته ها استخر کودکان زده و یکروز ب طور اتفافی رفتیم و خیییلب خوشتون اومد تا قبل از سفر امیررضا از اب و خیس شدن لباس و پا و رفتن تو اب بیزار بود و تا یه ذره لباسش خیس میشد واویلا میکرد چند بارم ب بابایی گفتم بهش یاد بده بره تو اب و... اما بی تاثیر بود‌..تا اینکه خودم وارد صحنه شدم و چند باری رو باهم اب بازی کردیم و از همه بیشتر تو دریای بابلسر کلی باهم بازی کردیم و ار ز اونجا بود ک اب دوست شد و حالا دیگه مدددددام دلش میخواد بره دریا و اب و استخر مهرانا هم ک شکر خدا از همون اول اب دوست بود و همین امسالم تو دریا و اب چشمه و رودخونه کلی بازی میکرد و بزووووور جداش میکردیم لذت اب بازی هم ب اینه ک مثلا دمپایی اجی بر...
26 مرداد 1398

سفر تابستون۱۳۹۸

خاطرات سفر تابستون ۹۸رو تا وسطاش نوشتم ک یهو اشتباهی دستم رفت و همه رو پاک کردم حواس پرتی خرررررره خرررره حالا مجبورم خیلی خلاصه تر بنویسم و عکسارو بزارم ک زودتر گوشی م رو خالی کنم بعد از یک شب تاخیری بخاطر تب امیررضا بالاخره ساعت دوازده شب با خونه خاله ندا راهی شدیم بدو رسیدن ب بروجرد مهرانا خانم هوس دندون دراوردن کرد و تا سه شبانه روز تب و بیحاااالی ب حدی ک بین ادامه و برگشت مردد شدیم اما بخاطر همسفرا ادامه دادیم اونقد بی حال ک یا تو بغلم بود و همش خواب و ناله و یا یه لحظه ک میزاشتم زمین گریه و بی تابی و هیچکی بجز منو نمیخواست بعد از بروجرد رفتیم سمت محلات و ازهمه بیشتر از گلخونه هاش لذت بردین چون کلی گلدون...
26 مرداد 1398

خواهر برادر شیشه ای😙😙

تا قبل از تولد مهرانا هرررررر ترفندی برا شیشه ای شدن امیررضا ب ذهنم میرسید پیاده کردم اما موفقیت امیز نبود و امیررضا پاک پاک بود😂😂😂😂😂 بعد از تولد مهرانا رغبتش ب شیشه نمایان شد و من خوشحال بودم ک حداقل با این روش روزانه دو سه لیوان شیر نوش جون میکنه اما بازم ناکام موندم و گلپسرم شیشه رو فقط با محتوای شربت و عرقیجات مینوشن!!! و با هر شیشه شیری ک برا مهرانا درست میکنم ک ایا بخوره یا نخوره امیررضا سهمیه شیشه ش رو داره ب قول خودش شیشه شیرین😂 جدیدا تا برا امیررضا شیشه درست میکنم مهرانا هم گرررریه ک منم کاملا و دقیقا عین شیشه داداشی میخواد یعنی دراصل شیشه داداشی میخواد و من برا رفع هرگونه اصطحکاک کاملا مثل شیشه داداشی براش درست ...
9 مرداد 1398