امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

من و وروجک هام

۱۳ آبان۹۸

هر سال روز دانش اموز برای دانش اموزا هدیه میگیرم و با یه مراسم جشن و شادی و .. تو ذهنشون موندگارش میکنم امسالم علاوه بر هدیه (جوراب) براشون کیک گرفتم چون میدونستم خییلی دوست دارن و خوشحال میشن از روز قبلش ب امیررضا گفتم ک تولدشه و کیک تولدشه و از این بابت خیییییلی خوشحال بود و فک میکرد تموم تزیین ها و بادکنک ها و جشن و شادی ها برا تولدشه😆😆 اینروزا روزهای نقاهت مریضی و سرماخوردگی امیررضاس اما از دیدن کیک مثلا تولد و.. خیلی حال و هواش بهتر شده و روحیه ش عوض شد😆 ...
18 آبان 1398

اولین ماست خورون ❤مهرمامان❤

اخر هفته خونه خاله لیلا بودیم و چون خاله میدونست گلدختری جوجه دوست داره ناهار جوجه درست کرد و موقع کباب کرد اینققد دست و پا میزدی و برا خوردنش عجله داشتی ک اخراش دستتو رو شکمت میزاشتی و میگفتی هاااام و این یعنی بهم غذا بدین😆 سر سفره ناهار هم دور میزدی و از همه پیش دست های غذا میخواستی بخوری و جوجه همه رو امتحان کنی😆 برا شامم بازم خاله چون میدونست کته گوجه دوست داری ترتیبشو داد و برا بار اول بود و سر سفره شروع کردی با قاشق ماست خوردن و خیلی خوشت اومد نوش جونت عزیزکم خداروشکر ک خاله هایی دارین ک همه جوره هواتونو دارن😍 تو این لحظه یک سال وچهارماه عمر شیرین داری عشقم ...
18 آبان 1398

جیگر گوشه های من زود بزرگ نشین..😙😙

دیگه خیلی وقته دوست ندارم بزرگ شین و دیگه با خودم نمیگم کی میشه بزرگتر شین و یکم بار مسولیت هام کمتر شه.. دلیل این نخواستنم اینکه تا نگاهم به هردوتون میافته با خودم میگم اخخخخی انگار همین دیروز بود از بیمارستان اوردیمتون خونه!!!! همین دیشب بود ک از نفخ شکم و کولیک نوزادی خواب ب چشمم ندیدیم... همین دیروز بود ک روز شماری میکردیم برا افتادن بند ناف و قنداق پیچ کردن و محلول عدنان درست کردن محلول عدنان(امیررضا نوزاد بود و یه شب خونه خاله تاصبح بی قرار بود و عمو براش محلول کندر و نبات و رازیانه درست کرد و امیررضا تخت خوابید از اون موقع این محلول ب محلول عدنان تو خونه مون شناخته میشه😄) خلاصه نگاتون ...
17 آبان 1398

سوپ خاله لیلا اشتهات رو باز کرد🥰

یه هفته مریض بودی و لب ب هییچی نمیزدی تا اینکه رفتیم خونه خاله لیلا و دیدی آلا داره سوپ میخوره و نشستی پیشش و بش اشاره کردی ک سوپ میخوایی و ماشالله دو کاسه سوپ رو خوردی و بازم اشتها داشتی فدای محبت خاله هات برم ک یکی از یکی مهربون ترن ما هر وقت قصد رامشیر میکنیم خاله سریع بساط سوپش رو اماده میکنه😄🥰 ...
10 آبان 1398

خوشبختی یعنی داشتن خاله های مهربون 🥰

وقتی مریض احوالی و حاضر نیستی بری تو اتاق تون بخوابی و یهو پنج دقیقه مونده ب زنگ خونه رو صندلی خواب میبره هرچی بت میگفتم بریم تو اتاق حاضر نبودی بری و یهویی خوابت برد و تنها کاری ک تونستم انجام بدم این بود ک تشکت رو بیارم تو دفتر مدرسه😊🥴 عزیزکم چقد مظلوم و معصوم خوابیدی گلپسرم🤩 این عکستو برا خاله ها فرستادم و انتظار داشتم با دیدن عکس فقط ابراز محبت کنن اما بسکه مهربونن اینقد بابت دیدن وضعیتت ناراحت شدن ک از فرستادن عکس پشیمون شدم😄 ...
10 آبان 1398

عزیزه مامان بابا کیه!!

قشنگ ترین سوال و جواب اینکه ازت میپرسیم عزیزه مامان بابا کیه؟؟ دستت بالا میبری و میگه من!!! چققققد از این سوال و بازی خوشت میاد😄 تو این حین اگه داداشی هم باشه هردوتون باهم میگید من!!! و منم میگم هم مهرانا عزیزه هم امیررضا 😍😍😍😍 ...
10 آبان 1398

یه اخر هفته و خونه بازی

اومدیم خونه بازی فسقلی ها اما ب نسبت بیبی لند ک پاتوق همیشگی تونه خیلی بهتون خوش نگذشت و ب پیشنهاد خودتون سانس رو تموم کردیم این عکسا مربوط ب یه پنجشنبه بود ک من و بچه ها تنها بودیم و بابایی رفته بودن ولایت خودشون😄 ...
10 آبان 1398

اولین بارون سال۹۸ 👈۴ آبان

اولین بارون سال ۹۸ دقیقا تو پایان یک سال و چهار ماهگی مهرانا جونم یعنی ۴ آبان باریدن گرفت بارش بارونش دو روز طول کشید و خیییلی خوب بود اینا همه از برکت وجود نازنین گلدخترمونه ک خدا هر ماه ب مناسبت ماهگردش یه نعمت و برکت میده 🥰🥰🥰🥰 این عکسامیررضا خان و تیام دختر همسایه س ک با اولین بارش سریجوگیر شدن و لباس زمستونی تن کردن😂 ...
9 آبان 1398