امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

من و وروجک هام

اولین خودکفایی مهرانا در غلت خوردن و رفتن روی شکم😁

برای اولن بار تو سن شش ماه و دو روز تونستی ب تنهایی غلت بخوری و روی شکمت چند ثانیه ای بمونی😙😙 نفسسسسسس منی تو دخترم کم کم داره حرکات و رشدت و بزرگ شدنت خیلی ب چشم میاد و مشخصه و از حالت نوزادی فاصله میگیری😙😙 اینروز ها همش میگم یعنی میشه حرف بزنه و صداشو بشنوم؟بعد تن صداش چ طوریه؟حرف زدنش مثل کیه وهزارتا فکر شیرین دیگه😙😙 اینروزاحرف زدن هات و اغو اغو کردنات ب نسبت گذشته خییلی زیاد شده و حسابی شیرین زبون شدی و مامان رو عاشق خودت کردی😙😙 با داداشی خیییییلی بیشتر حرف میزنی و اونو از بقیه تمیز میدی😙 حسسسسسابی مامانی شدی و تو خونه بدون من یه لحظه هم اروم نمیشی ...
7 دی 1397

اولین بازی خواهر برادری😙😙

اخر هفته برا هم یعنی روز استراحت و گردش و تفریح اما برای ما نی نی دارها ک ممنوع الخروج تو طبیعیم ب معنی خونه تکونی و گردگیری و رسیدن ب کارهای عقب مونده طول هفته س میخواستم مهراناروبنشونم تو روروک ک ب کارهام برسم ک یهو صاحب ملک جناب آقا پیداش شد😅منم اینسری بجای اینکه مهرانا رو از روروک در بیارم گفتم امیررضا یه بازی جدید اینکه اجی میشینه و شما باید اونو تو خونه دور بزنی و اونم خوووشحال و مشغول بازی شد هرچند من تمام وقت کنارشون بودم ک یوقت تلفات ندن😅😚 امیررضا دو سال و چهار ماه و مهرانا شش ماه و دو روزه😙😙 ...
6 دی 1397

شب زنده دار کوچیک مامان 😙😙

ساعت ۱۱شب خوابیدی و یک پاشدی و تا ۵صبح خنده و اغو اغو کردنت ب راه بود اولش سعی کردم بیدارباش نزنم و خودمو ب خواب زدم ک توهم بخوابی اما مدام نگاهم میکردی و ب زبون خودت صدام میزدی منم ک زوووود تسلیم نگاه پرمهرومحبت و صدای دلنشینت میشم و بازم تموم خستگی رو کنار گذاشتم و نشستم تاپنج صبح باهات بازی کردم و هردومو سیر خنده شدیم و کلی عشق کردیم باهم😙😙😙😙 دیگه اخراش چشمات بزور باز میشد اما اونقد ک دونفره بهمون خوش گذشته بود بازم میخندیدی و حاضر نبودی بخوابی😂 ...
6 دی 1397

تو خودت خاص ترین نقطه حساس منی

مهرانا گلی..دختر پر مهر ومحبت مامانی..نازنین من..قربون نگاه معصوم وپاکت بشم😙امروز متوجه شدم بیشتر از اون چیزی ک فکر میکردم دوستت دارم وبرام عزیزی😙متوجه شدم بیشتر از اونی ک فکر میکردم برام مهمی و بهت وابسته و دل بسته شدم و هیچی از خدا نمیخوام ب جز سلامتی و تن سالمت😙😙 امروز تو مدرسه کار عقب مونده داشتم ک باید امروز تموم میکردم و کمی کار بانکی و.. به همین خاطر از ساعت ده و نیم رفتیم مدرسه و شما پیش خاله ندا موندی و وقتی دیدمت خاله گفتن ک ظاهرا یکم پای راستت رو کج میزاری و نکنه مشکلی هست وگفتن ک بفکر باشم اون لحظه ک خاله اینوگفت نگاه ب پات کردم و دیدم اره تا حدی پای راستت رو کمی کج میزاری🙁اون لحظه با اینکه اصلا ب روی خودم نیاوردم...
6 دی 1397

یک روز اداری با امیررضای دو سال و چهار ماهه ما😙😙

امروز برای برداشت از حساب مدرسه لازم بود برم اداره اموزش وپرورش و من و شما و بابایی باهم رفتیم ومهرانا رو تو مدرسه پیش خاله ندا گذاشتیم کنار اداره مون یه مجسمه پرنده س و تا دیدی بهم گفتی مامان عکس و رفتی پیشش و خواستی ک ازت عکس بگیرم😁چ خودتو تحویل میگیری آقا امیررضا😁😙😙 تو سالن اداره یکجا بند نمیشدی وهمه اتاق روسر میزدی و سلام میکردی😉 یه ویژگی خیییلی خوبی ک‌ داری اینکه تو جمع و مکان اجتماعی شلوغ و جدید اصلللللا خجالت نمیکشی و اعتماد بنفس زیادی داری😙افررررین ب این شخصیت دوست داشتنی و محبوب😙😙😙 بعد از اداره رفتیم بانک و اونجا وایلا کردی😂 و همه صندلی چرخ دارها ک مشتری بر اونها میشینن رو امتحان کردی ومینشستی ومیخواستی ک ...
4 دی 1397