امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

من و وروجک هام

هشت ماهگی مبارک ناز نازی مامااااااان💝

ح هشت ماهگی مبااااارک نفس مامان😙😙 خداروشکر از این ماه کم کم داری به غذا خوردن اشتیاق نشون میدی و ظرف غذا رو ک میبینی دست میبری سمتش و میخوای ک مزه مزه کنی و در حده چند قاشقی مزه مزه میکنی بجای سرلاک بهت شیر سه روزه میدم و انشالله از هفته بعد شیر گاو رو ک طبیعی هست و ماده افزودنی نداره رو جایگیزین سرلاک و شیر پاستوریزه میکنم وقتی رو شکمت میزارمت خودتو بالا میکشی و انگار ک میخوای بلند شی کماکان مامانی هستی شدیدددددا عمیقاااااا و کسی بجز من و بعدش خاله ندا رو نمیخوای خوشرو هستی و بغل من ک باشی همیشه خنده ت براهه شکر خدا از فضای بسته خسته میشی و همینکه بریم بیرون ب نشونه خوشحالی دست و پا میزنی میدونی ک ...
8 اسفند 1397

لحظه لحظه ی زندگی ندارمت اما همیشه دارمت..💔

امسال روز مادر اولین سالی بود ک ماما نبود و نمیتونستم بهش تبریک بگم...خیلی خیییلی سخت بود از سه روز قبل همه بغض کرده بودیم و اوج دلشکستی مون یکروز قبل از روز مادر بود واونم زمانی ک وضعیت های مخاطبین رو میدیدم ک همه برا مادراشون تبریک گذاشتن...تصویر گذاشتن و دست و چهره مادر رو میبوسن...وای نگاهشون ک میکردیم خرررررد میشدیم... همون لحظه از ته دل دعا میکردم کدومشون داغ مادر نبینن و اما از یه طرف خیییییلی دلتنگ تر میشدم این بودخلاصه حال و هوای من در اولین سال روز مادر بدون مادر... اما در میون این همه دلتنگی و بغض و اه و گریه دوتا پیام خیلی حال دلمو خوب کرد خییلی عزیزم خاله ندا و خاله رباب در ظاهرفقط پرستا...
8 اسفند 1397

اولین ماشین سواری امیررضا گلی😙😙

اولین ماشین سواری ت رو سوار شدی...دیدی دارن میچرخن شروع کردی گررریه کردنو ک میخوای سوار شی اما بابا مخالفت میکرد و میگفت برات خطر داره اما من مقاومت کردم و گفتم هیج خطری نداره و هروقت بلد شدی مسئولش دستگاهو نگه میداره و.. تا بالاخره سوار شدی و کللللللی کیف کردی امیررضای مامان الان دو سال و پنج ماهشه😙عمرت طولانی و با عزت عزیزه دلم😚😚 ...
6 اسفند 1397

خوردنی منو پشه ها خوردن😊

ووووای خدا تو ک صدیقه کوچولوی منی😙😙😙 هروقت نگاه ب چهرت میکنم و شیطنت تو چشماتو میبینم ناخوداگاه یاد خودم میافتم و عکسای کودکی خودم ب یاد میاد چ حس خوب و دلچسبیه وقتی پاره تنت شبیه خودت باشه انگار ک با دارم باهات بچگی و کودکی میکنم 😙😙 اصلا یه جورایی حس میکنم خودمم ک دارم دوباره کودکی میکنم شایدم ب همین دلیله ک پای ثابت تموم شیطنت ها و خرابکاری هاتم و برای هر کاری بهت دلگرمی میدم و مشوقت هستم مخصوصا کارهای هیجانی و اکتشافی😘😂😚😙 بعد از رفتن ب پارک ارم تموم بدنت دونه دونه های ریز زد و من حدس زدم قطططعا ابله مرغون باشه و بردم دکتر اما چون تب و خارش نداشتی تشخیص دکتر اگزما و حساسیت پوستیه اما حدس ما اینکه بخاطر حشره های ...
4 اسفند 1397

یه روز خوب با خوب ترها😙

خاله ساجده نوبت ازمایش ازدواج داشت و فرصت خوبی بود برا اینکه ناهار رو دورهم باشیم و توافق نظر ب پارک ارم شد امیررضا از اینکه خاله ها اومدن ب خونمون خییییلی خوشحال بود و باورش نمیشد توی پارک هم دیدن میمون ها و حرکاتشون برات جالب بود وباتعجب نگاه میکردی بعدش رفتیم پارک بادی و اونقدددد خندیدیم ک اشک از چشمامون میاومد اخه رفتی پارک بادی و از پله هاش ک رفتی بالا میترسیدی بیایی پایین و همونجا نشستی بعد ک همه بهت میگفتیم بیا پایین خودتو ب اون راه میزدی ک مثلا دوست نداری بیایی و با اهنگی ک توپارک پخش میشد ریتیم میگرفتی و حرکات موزون انجام میدادی😀😀😀 هرچی هم صدات میزدیم و میگفتیم بیا پایین خودتو ب نشنیدن میزدی ...
3 اسفند 1397