امیررضا و علاقه ش ب نوشتن و نقاشی
عاشق نوشتن و نقاشی کردن و دفتر و کتاب و قلم و خودکاری خلاصه یه بچه فرهنگی خالصی😂😂😂😂 هرجا میری و هر اتفاقی ک پیش بیاد فرداش میشینی و ب سبک خودت مثلا نقاشیش میکنی و داستانشو میگی و مینویسی معلومه ک قدرت نویسندگی و دست ب قلمت مثل خاله ها و دایی کمالت قوی هست😚😚 جان منی توووو😙😙 برا هر نوشتنی هم اول میگی ب نام خدای مهربون...یکی بود یکی نبود..غیر از خدای مهربون امیررضا بود😁 ...
مهر مامان رفته مدرسه😚
اینجا بعدداز مدتها همراهم اومدی مدرسه و با اینوه هوا بشدت گرم بود اما از اینکه یه فضای باز و بزرگ اومده بودی و میتونستی درش خوب قدم بزنی حسابی خوشحال بودی😙 جدیدا شیرین کاری هات و حرکاتت بیشتر شده مثلا وقتایی ک دست ب چیزی میزنی و میدونی اشتباهه میایی پیشم و با خنده انگشت اشاره ت رو نشون میدی و میگی نه نه نه😂😂😂😂 من ک نمیدونم چکار کردی ولی دمت گرم ک اعتراف میکنی😂 یه وقتایی ک میبینی مشغولم و نمیام سمتت میایی پاهامو میگیری و یعنی بغلم کن بعد کبغلت کردم با دهنت صدای بوس کردن در میاری و صورتمو با دستت میچرخونی سمت لپت و این یعنی منو ببوس😁😁😁😁 و اونجاس ک مشغول هر کاری ک باشم متوقفش میکنم و تا وقتی ک مطمینم شم اروم شدی باها...
عکسای جشن تولد سه سالگی امیررضا😙
جشن تولد سه سالگی 😙آقاامیررضا😙
پارسال دو سالگی گلپسرمون مصادف شد با بیمارستان بودن بی بی جون و بعدم ک فوت و کلا نشد جشن بگیریم و امسال هم چون بامراسم سالگرد و خاطرات پارسال و . بود جو مناسبی برای گرفتن جشن و حس و حالش نبود تا اینکه بالاخره بعد از یک هفته تصمیم گرفتم تولد سه سالگی گلپسری رو بل یه کیک و عکس و تم و ... شادی های عالم بچه ها بگیرم و اینم بشه جزیی از خاطرات شیرین و موندگار😚 از چنر هفته قبل خاله لیلا پیشنهاد داد ک براب تغییر روحیه خواهرا هم ک شده بیام و جشن تولد امیررضا رو رامشیر بگیرم ک همه ب بهونه تولد ب شادی جم شن تصمیمم بر این شد و تا اینکه کار تو کار پیش اومد و امروز و فردا کردیم و اخرش قرار شد تو خونه خودمون دور همی بگی...
یک سال غم انگیز گذشت..
اولین تجربه شن بازی خواهر برادری
پارسال از کنز برات شن رنگی گرفتم اما چون مناسب سنت نبودخیلی خوشحال نشدی و برا همیت قایمش کردم تا بوقتش رونمایی بشه وقتشو امروز حس کردم ک شبش از نه شب خوابیدین وصبح کله سحر پاشدین و بخاطر گرمای هوا حبس تو خونه شدین ورو مخمووووون بودین و یهو شن بازی رو نمایان شد تا دو روز فقط سرگرمش شدین البته مهرانا از جنس و حالت شن اصلا خوشش نیومد و حس میکرد کثیف میشه اما امیررضا بجای هردو بازی کرد کلی باهاش اشکال مختلف میسازه و سرگرم شده انشالله همیشه خوش باشین بهترین هستین و بهترین ها رو براتون میزارم❤❤ ...
خاله قزی کی بودی توووووو❤❤
امیررضا و روزهای اخر دو سالگی❤
وقتی میخوام ازت بنویسم دوست دارم زمان نوشتن رو صرف بودن باهات کنم از بسکه دوستت دارم و هرچقدم کنارت باشی حس میکنم کمه😍😍 چیزی ب سه ساله شدنت نمونده و تواین مدت هر روز عزیزتر و دوست داشتنی تر میشی آقایی شدی برا خودت و مرد کوچیک خونه مایی😙😙 ویژگی های تو رو هم بخاطر سفر و مشغولیت ها ننوشتم و حالا همه رو یجا مینویسم اینروزها حساسیتت ب اجی و نحوه رفتارمون باهاش خیییییلی زیاد شده ب حدی ک هر کاری اجی انجام میده و توجه مارو جلب میکنه انجام میدی حتی شده خرابکاری میکنی و حاضری یه رفتار تند ببینی اما توجه باشه مثلا گاهی کنار اسانسور چار دست و پا میری ک بت بگیم نکن این کارو ...یا غذه با دست میخوری و میخوای ک بت تذکر بدیم اولش...











