امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

من و وروجک هام

امیررضا و علاقه ش ب نوشتن و نقاشی

عاشق نوشتن و نقاشی کردن و دفتر و کتاب و قلم و خودکاری خلاصه یه بچه فرهنگی خالصی😂😂😂😂 هرجا میری و هر اتفاقی ک پیش بیاد فرداش میشینی و ب سبک خودت مثلا نقاشیش میکنی و داستانشو میگی و مینویسی معلومه ک قدرت نویسندگی و دست ب قلمت مثل خاله ها و دایی کمالت قوی هست😚😚 جان منی توووو😙😙 برا هر نوشتنی هم اول میگی ب نام خدای مهربون...یکی بود یکی نبود‌‌..غیر از خدای مهربون امیررضا بود😁 ...
7 شهريور 1398

مهر مامان رفته مدرسه😚

اینجا بعدداز مدتها همراهم اومدی مدرسه و با اینوه هوا بشدت گرم بود اما از اینکه یه فضای باز و بزرگ اومده بودی و میتونستی درش خوب قدم بزنی حسابی خوشحال بودی😙 جدیدا شیرین کاری هات و حرکاتت بیشتر شده مثلا وقتایی ک دست ب چیزی میزنی و میدونی اشتباهه میایی پیشم و با خنده انگشت اشاره ت رو نشون میدی و میگی نه نه نه😂😂😂😂 من ک نمیدونم چکار کردی ولی دمت گرم ک اعتراف میکنی😂 یه وقتایی ک میبینی مشغولم و نمیام سمتت میایی پاهامو میگیری و یعنی بغلم کن بعد ک‌بغلت کردم با دهنت صدای بوس کردن در میاری و صورتمو با دستت میچرخونی سمت لپت و این یعنی منو ببوس😁😁😁😁 و اونجاس ک مشغول هر کاری ک باشم متوقفش میکنم و تا وقتی ک مطمینم شم اروم شدی باها...
7 شهريور 1398

جشن تولد سه سالگی 😙آقاامیررضا😙

پارسال دو سالگی گلپسرمون مصادف شد با بیمارستان بودن بی بی جون و بعدم ک فوت و کلا نشد جشن بگیریم و امسال هم چون بامراسم سالگرد و خاطرات پارسال و .‌ بود جو مناسبی برای گرفتن جشن و حس و حالش نبود تا اینکه بالاخره بعد از یک هفته تصمیم گرفتم تولد سه سالگی گلپسری رو بل یه کیک و عکس و تم و ... شادی های عالم بچه ها بگیرم و اینم بشه جزیی از خاطرات شیرین و موندگار😚 از چنر هفته قبل خاله لیلا پیشنهاد داد ک براب تغییر روحیه خواهرا هم ک شده بیام و جشن تولد امیررضا رو رامشیر بگیرم ک همه ب بهونه تولد ب شادی جم شن تصمیمم بر این شد و تا اینکه کار تو کار پیش اومد و امروز و فردا کردیم و اخرش قرار شد تو خونه خودمون دور همی بگی...
7 شهريور 1398

اولین تجربه شن بازی خواهر برادری

پارسال از کنز برات شن رنگی گرفتم اما چون مناسب سنت نبودخیلی خوشحال نشدی و برا همیت قایمش کردم تا بوقتش رونمایی بشه وقتشو امروز حس کردم ک شبش از نه شب خوابیدین وصبح کله سحر پاشدین و بخاطر گرمای هوا حبس تو خونه شدین ورو مخمووووون بودین و یهو شن بازی رو نمایان شد تا دو روز فقط سرگرمش شدین البته مهرانا از جنس و حالت شن اصلا خوشش نیومد و حس میکرد کثیف میشه اما امیررضا بجای هردو بازی کرد کلی باهاش اشکال مختلف میسازه و سرگرم شده انشالله همیشه خوش باشین بهترین هستین و بهترین ها رو براتون میزارم❤❤ ...
2 شهريور 1398

امیررضا و روزهای اخر دو سالگی❤

وقتی میخوام ازت بنویسم دوست دارم زمان نوشتن رو صرف بودن باهات کنم از بسکه دوستت دارم و هرچقدم کنارت باشی حس میکنم کمه😍😍 چیزی ب سه ساله شدنت نمونده و تواین مدت هر روز عزیزتر و دوست داشتنی تر میشی آقایی شدی برا خودت و مرد کوچیک خونه مایی😙😙 ویژگی های تو رو هم بخاطر سفر و مشغولیت ها ننوشتم و حالا همه رو یجا مینویسم اینروزها حساسیتت ب اجی و نحوه رفتارمون باهاش خیییییلی زیاد شده ب حدی ک هر کاری اجی انجام میده و توجه مارو جلب میکنه انجام میدی حتی شده خرابکاری میکنی و حاضری یه رفتار تند ببینی اما توجه باشه مثلا گاهی کنار اسانسور چار دست و پا میری ک بت بگیم نکن این کارو ...یا غذه با دست میخوری و میخوای ک بت تذکر بدیم اولش...
2 شهريور 1398