امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه سن داره

من و وروجک هام

مهرانا خانوم❤عشق حموم

حموم کردنو خییلی دوست داری و هروقت از در حموم رد میشی و میبینی ک بازه منو میکشونی سمتشو و به موهات دست میکشی پانتومیمت هم عااالیه عشق جانم😍 تا بگم مهرانا بریم حمام؟؟؟ازجا بلد میشی و بدو میری دم در حموم میشینی😂😂 موقع حموم دادنتون دو تا وا جداگونه میزارم و کلی اسباب بازی میریزم و حدود یک ساعتی سرگرم میشین تو این عکس دیدم مشغول تی وی هستی و اومدم کف حموم بشورم ک تا صدا اب شنیدی پیدات شد و منم بخاطر روی ماهت گذاشتم اول خوب اب بازی کنی بعد ب کارم برسم😍😍 عشق مامان یک سال و دو ماه عمر شیرین داره😙😙😙 ...
22 شهريور 1398

انگشت زخمی پا

عمر مامان حدود یک هفته اس پاش اینطور شده اولش فقط پوست پوست شدن بودن و بعد از یکی دو روز شکاف عمیق برداشت وای وقتی پاتو دیدم انگار قلبم بود ک شکاف ورداشته بود نمیدونی چقد برام سخته وقتی میبینم جایی از بدنتون اسیب میبینه تا میام چربش کنم و نگاش بندازم میگی مامان زخم پام خوابه تکونش نده بیدار میشه دردم میگیره😂 با این حال با یکم حواس پرتی و.. مرتب چربش میکنم و امیدوارم زودتر خوب شه هیچوقت عادت ب دمپایی پوشیدن و رفتن تو کوچه نداری و اگه هم پا میکنی حتما با جورابی اما گرم شدن هوا حس کردم شاید کفش و جوراب اذیتت کنه و فقط دمپایی پا میکردی ک بعد از این اتفاق دیگه هیچوقت نمیزارم تکرار شه😍😍 انشالله تنت سالم باشه و عمرت ط...
21 شهريور 1398

آش نذری 😙مهرانا خانوم😚

تو بارداری مهرانا اون زمان ک دیابت بارداریم ب ۵۰۰رسیده دست ب دامان اهل بیت شدم و نذر کردم اگه بسلامتی فارغ شدم و گلدخترم بسلامتی بدنیا اومد یکی از روزهای محرم نذری بر کنم و امسال قسمت شد ک روز حضرت علی اصغر(ع) به تعداد ۵۰سطل و ۳۰کاسه کوچیک آش به همسایه ها و موکب سر کوچه بدم برا پخت و پزش از خانم همسایه کمک خواستم تو پخت نذری دوست داشتم بچه ها هم کمک کنن ک یادشون بمونه بهمین خاطرم برا ریختن رشته و اسیاب کردن نعناع خشک و حتی بر کردن نذری و.. ازشون کمک گرفتیم و مشغولشون کردیم اینجا مهرانا خواب بود و تا بیدار شد برا یادگاری ازش عکس گرفتم ک بزرگ‌ شد نگه پس اصل کاری کو؟؟؟😂 تیام و امیررضا ک همی...
21 شهريور 1398

بهترین مسجد بزرگترین و خلوت ترینه😘😘

از اونجا ک‌ شب اول محرم و مراسم مسجدِ مسجدالنبی مهرانا خیلی اذیت میکرد تصمیم گرفتین هر شبو یک مسجد بریم ک هم با انواع مراسمات اشنا بشیم و تنوعی باشه هم اینکه برای بقیه مناسبت ها بدونیم کدومشون بیشتر به دلمون میشینه و از همه مهم تر بدونیم بچه ها کجا راحت ترن ک شبهای بعدم همونجا بریم و مسجد جامع از همه جا به نسبت بهتر بود هم مراسم پر محتوایی داشت هم چون خلوت بود و فضا خیییلی بزرگ بچه ها حسابی بازی کردن و هم اینکه قسمت خانم ها و اقایون با دیوار جدا شده بود ک دیگخ این بهتررررررررین امتیاز بود😍 و تو زمان مراسم منم همش یه گوشه نشستخ بودم و هم نگاه وتوجه م ب بچه ها بود هم مراسم دو سه شبی اونجا رفتیم و دو شب هم ر...
21 شهريور 1398

شن بازی پسرو پدری

اینجا داشتم مهرانا رو میخوابوندم و امیررضا مدام میاومد پیشم و نمیزاشت اجی بخوابه از بابا خواستم ک ربع ساعتی مشغولش کنه ک مهرانا هم بخوابه و شد آنچه نبایدمیشد!!! اونایی ک تجربه شن تو خونه رو دارن میدونن جم کردنش از رو فرش چ عذاااااابیه😢😢😢😢😢 ...
17 شهريور 1398

شب اول محرم

محرم سال گذشته مهرانا نوزاد قنداقی بود و امیررضا هم کوچیکتر اصلا پیش نیومد ک حتی یک شب هم تو مجلس امام حسین شرکت کنم و چون میدونستم همین نگه داری از بچه ها بیشترین اجر رو داره خونه نشین بودم اما امسال خداروصد مرتبه شکر بیشتر از اینکه ما مشتاق رفتن ب مسجد و مجالس اهل بیت باشیم بچه مشتاقن و ذوق و شوق دارن و از عصر ک میشه بهونه بیرون رفتن میگیرن روز اولی ک موکب ها شروع کردن ب پخش صدا و نصب پرچم و.. برا امیررضا خیییلی جالب بود و میخواست کل روزو اونجا باشه مهرانا هم ک‌فک میکرد تولد یا عروسیه و با ریتم مداحی دست میزد و وسطاش با دهنش فوت میکرد یعنی اینکه تولدشون مبارک😂😂😂😂 برنامه شب اول و اکثر روزهای دیگه ای...
17 شهريور 1398