امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

من و وروجک هام

مهرانای مامان و دوچرخه سواری

چون میبنی داداشی میشینه روی دوچرخه دوست داری ک خودتم بشینی جدیدا هرچی ک دست امیررضا ببینی میخوای و هر کاری ک انجام میده رک دوست داری انجام بدی واقعا درسته ک میگن خونه هایی ک چند تا بچه دارن اگه اولی رو خوب تربیت کنن کار بقیه راحت تره چون همگی از قبل از خودشون تقیلید میکنن داری دنبال امیررضا میگردی و میخوای ببینی عکس العملش چیه اخه خوب میدونی ک دوچرخه اقاس😁☝ دیدی خبری از داداشی نیست و حسابی خوشحالی😂😂😂 البته خدارو شکر هردوتون بهم خیلب کم و در حد طبیعی حسات میکنید و هزار مرتبه شکر خیلی باهم خوبین وهوای همو دارین و هر وسیله ای ک هرکدومتون بخواین بهم میدین یعن اینطور اموزشتون دادم ک هر وسیله ای مال هردوت...
19 ارديبهشت 1398

امیررضا بابا میشه😂

لباس بابایی تن میکنی و تا ساعت ها بابایی میشی و اگه صدات کنم امیررضا میگی من محمدم و امیررضا ایشونه(منظورت بابایی) وقتی این حالتها رو میگیری خیلی بامزه میشی وهمگی سیر خنده میشیم جدیدا موقع بازی اجازه صحبت ب هیچکی نمیدی و تا یه جمله خارج از بازی میگیم میگی لطفا کسی حرف نزنه و ماهم چون میدونیم مقتضای سنت هست رعایت میکنیم😉😙 ...
19 ارديبهشت 1398

باغچه مدرسه و برداشت گوجه

باغچه مدرسه بعد از سال ها زباله دونی امسال زیر کشت رفت و بین سه کلاس تقسیم شد و دانش اموزا متناسب با فصل سبزی و میوه فصل رو کشت کردن و محصول رو برداشت محصولاتی مثل سبزی ماهی*جعفری*شوید*تربچه*شاهی*گوجه*بادمجون*باقله*بامیه*خیارچنبر و... از چیدن میوه ها لذت میبری و موقع برداشت محصول باکمک دانش اموزا شخص خودت میوه رو از بوته ش جدا میکنی😙😙😙 الهی باغچه دلت همیشه سرسبز باشه عشق مامان😙😙 ...
19 ارديبهشت 1398

سفر ب ابادان و کنز و ماشین رنگی😙😙

یه اخر رفته ب بهونه خرید ادویه و بازی های فکری رفتیم ابادان و اولین مقصدمون کنزالمال بود اونم فقط و فقط بخاطر ماشین های بچه ای ک کرایه میدن و سوار میشی و کل پاساژ رو دور می زنی خیییییلی این ماشین ها رو دوست داری و بهشون میگی ماشین رنگی اونقد از ابادان و کنز و ماشین سواری و.. لذت بردی ک بازم تا مدتها میگفتی مامان تعریف کن ابادان کجا رفتیم و من باید لحظه ب لحظه ش رو برات مرور میکردم و تا حدی ک دو روز بعد ک رسیدیم مدرسه تا دانش اموزا رو دیدی گفتی مامان بیا براشون تعریف کن کجا رفتیم و..😁😁 ...
19 ارديبهشت 1398

روزمعلم سال۹۸

اولین سالی بود ک جشن روز معلم رودرک میکردی و متوجه شدی جشن یعنی چی! از روز قبلش بهت گفتم مامان فردا بچه ها برات جشن تولدگرفتن و لحظه شماری میکردی ک کی فردا میشه هر کیکی ک ببینی فکر میکنی جشن تولدته و بهنین خاطرم تموم کیک کلاس ها رو کیک تولدت تصور میکردی خیییلی خوشحال بودی و از دیدن اینهمه بادکنک و شمع و تزیین و شادی دانش اموزان سر ذوق اومده بودی و حسسسابی بهت خوش گذشت بار اولی بود ک برف شادی میدیدی و مثل هر اتفاق جدیدی تا یک هفته تو خونه فقط صحبت جشن تولد تو مدرسه(روز معلم) و خاطراتش بود انشالله یکروز برسه بری مدرسه و روز معلم برای دبیر عزیزت ب پاس زحماتش هدیه بخری تو این لحظه دو سال و هشت م...
19 ارديبهشت 1398

یروز بدون خاله ندا🙁

یروز خاله ندا کارگاه داشتن و نتونستن بیان مدرسه و بجاشون خاله ساجده اومد تا رفتی تو اتاقت دنبال خاله میگشتی و دستت رو میبردی روی گوشت و مثلا تلفنی با خاله صحبت میکردی و میگفتی اِدا.... باز خوبه ک با خانواده خاله ندا اشنایی داری و در نبود خاله ندا و کنار سایر خانواده خیلی اذیت نمیشی..هرچند هیچکی رو ب خاله ندا ترجیح نمیدی😙😙😉 چند روز بعدشم رفتیم خونه خاله و خاله اماده شدن ک برن کارگاه اموزشی و تا دیدی خاله مقعنه بسر کرده رفتی بغلش و باهامون بای بای میکردی و تا میاومدم پیش صداتو ب نشون اعتراض بلند میکردی و میخواستی ک تورو از بغل خاله نگیرم و با خاله بری😁😁 دخمل ناز نازم اخه تو این کارها رو از کجا یاد گرفتی😁😙😙 ...
19 ارديبهشت 1398