امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 3 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره
مهرانامهرانا، تا این لحظه: 1 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره

من و وروجک هام

اولین موبستن پشت سر مهرانا❤❤

بالاخره موفق شدم موهاتو از پشت سر ببندم😍😍😍 همیشه ارزوم بوده یه دختر داشته باشم و بزارم موهاش بلند شه و بتونم از پشت سر ببندپ هر روز موهاتو میگرفتم دستم و میگفتم یکم دیگه مونده😂 امروز دیگه موفق شدم😍😍😍😍😍 تو این لحظع لحظه یک سال و چهارماه عمر شیرین داری گلدختری❤❤ ...
30 آبان 1398

دندون نیش

داری یه دندون نیش در میاری و یه هفته س تموم شبانه روز بی حال و بی حوصله ای و تا یکی یه حرفی بزنه یا باهات شوخی کنه یا.. میزنی زید گریه و کلا دنبال بهونه ای برا گریه کردن اینجا از خواب بیدار شدی و اب خواستی و داداشی بهت گفت اب بده و زدی زیر گریه تو این مدت فقط و فقط تو بغلم اروم میگیری تا بزارم زمین گریه میکنی و میایی پاهامو میگیری یعنی بغلم کن اونقدی ک بغلت کردم شبها از درد دست و حتی قفسه سینه باید مسکن بخورم و بخوابم انشالله زودتر خوب شی گلدخترم❤ یک سال و چهار ماه عمر شیرین داری نفسم❤ ...
29 آبان 1398

دنیای خواهر یک ساله❤ و برادر سه ساله❤

تا قبل از یکسالگی مهرانا و سه سالگی امیررضا بیشتر نقش داور رو داشتم و تا حدی فقط باید روابطتون رو کنترل میکردم اما جدیدا ب سفیر صلح تغییر پست گرفتم و اینطوره ک برا حفظ روابط حسنه هر رفتار جنگ طلبانه تون رو ب فال نیک میگیرم و تفسیر ب خوبی و خیرخواهی میکنم😆 این وسط بیشترین شرح ب خوبی ها از رفتارهای جنگجویانه مهراناس😂😂😂 برعکس اسمش ک سرشار از لطافت و مهربونیه اونقد رفتاراش قلدرانه و طلبکارانه س ک بهش لقب چنگیز خان دادیم😂😂😂 امیر هم برعکس اسمش فوق العاده مهربون و دلسوزه❤😍 مثلا وقتی ک یه وسیله از داداشی میخواد و بهش نمیدی جیغغغغغغ میزنه و با تموم قدرت لباس داداشی رو میکشه😮😮 بعد ک امیررضا شکایت میکنه میگم مامان یه مورچه...
28 آبان 1398

گلدختری و آینه😀

جدیدا هرجا آینه ببینی میری سمتش و از دیدن چهرت ها تو اینه لذت میبری خودتو بوس میکنی و میخندی و کلی کیف میکنی😀 بیشترین سرگرمیت اینکه بری جلو آینه با زبونت شکلک در بیاری و ماهم باید بخندیم و گاهی مثلا بترسیم اخه مثلا اقا گرگه میشی😀وای ک چ گرگه ملوسی😀😆 عمرمامان یک سال و چهار ماه عمر شیرین داری😍😍😍😍 ...
28 آبان 1398

امیررضا و نی نی بازی😆

بعد از خرید از بازار یدفه وسط راه ایستادی و گفتی نی نی مون رو بده و منظورت شیشه شربت پرتغال بود😆😆😆 و از وقتی ک ب بغل گرفتی رفتی تو فاز مامان ها و .همش میگفتی هیسسس نی نی مون داره میخوابه..اروم تر راه بریم بیدار نشه و‌‌.. ...
24 آبان 1398

مهرانا و علاقمندی ب بستنی🍦🍧🍨

جدیدا خیییییلی بستنی دوست شدی و گاه و بی گاه میایی کنار فریزر و با دستات اشاره میکنی ک در فریزر باز کنم و زبونت رو درمیاز میاری ک مثلا میخوای بستنی بخوری😂 تو این عکس ساعت هفت صبح از خواب پاشدی و رفتی کنار فریزر و هرکاری میکردم حواستو پرت کنم حریفت نمیشدم و بستنی هات تموم شده بود و بابا محمد هم نبودش دیگه مجبور شدم برم همون لحظه از سوپر مارکت برات ۶ تا بستنی بخرم و بزارم تو فریزر ک هروقت دلت خواست بخوری😆😉 دقیقا امیررضا هم تو این سن خیییییلی بستنی دوست داشت😍 ...
23 آبان 1398

علاقمندی ب کار دستی

یکی یکی از خوبی های شبکه پویا آموزش بازی های ساده و سرگرم کننده برا بچه هاس مثلا یاد داد ک با چند تا نی و چسب و کاغذ میشه کیک تولد یا ..ساخت امیررضا از دیدنش اینقد خوشحال شد ک زودی اجراش کرد❤ تا قبل از این سن ب ساخت کاردستی و.. توجه نمیکرد اما جدیدا خیلی علاقمند شده و هرچی ک ببینه درحال ساخت هست میخواد ک خودشم بسازه تو این سن سه سال و دو ماه عمر شیرین داری نفسسس جان❤ ...
21 آبان 1398